وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

خوشحالم تورو دارم حسین

بیشتر ...

مطالب پیشنهادی

افسر جنگ نرم

افسر جنگ نرم

ثلص

ابعاد اتفاقات این چند روز را باهم بررسی کنیم و نگاهی که خود به این ماجرا داشتیم را موشکافانه مورد نقد قرار دهیم. در جمعه 13 دی ماه سردار رشیداسلام سپهبد قاسم سلیمانی به طور ناجوانمردانه

متن کامل
باور دشمنی

باور دشمنی

sas

چرا نمی خواهیم باور کنیم دشمنی دشمن را؟ به کدام آیه و سوره قسم بخورد و یا چه کاری مانده تا انجام دهد که ما به این یقین برسیم دشمن است؟ دیشب در حال مرور دو کتاب از جناب سید هاشم میرلوحی

متن کامل
سفر به تهران

سفر به تهران

تهران

بالاخره نافله ها و ندبه های نیمه شب جواب داد و توفیق سفر به شهر دود و ترافیک، تهران بزرگ نصیبمان شد. یک دوره آموزشی فوق العاده عالی و کاربردی (در ظاهر) که قبلا در دانشگاه یک ترم برای گذراندن

متن کامل
تاریخ و کلاس دوشنبه ها

تاریخ و کلاس دوشنبه ها

rndld

دیروز مرور چند خط از کتابی چند صد صفحه ای چنان تشنگی ام را برطرف کرد که نگو و نپرس. رسول جعفریان انگار تمام همت خود را گذاشته بود تا بتواند در فرصتی اندکی که در اختیار داشتم

متن کامل

کنا معکم امروز سیستان است

  • ۱۴

سوال؛ آیا لذتی بالاتر از خدمت به خلق وجود دارد؟ 

این روزها حتی جرات نگاه کردن به تصاویر منتشر شده در فضای مجازی که از حال و هوای سیستان مظلوم می گویند را ندارم. خجالت تمام وجودم را فرا گرفته و از زنده بودنم شرم دارم. 

اینکه در قران آمده انسان را به فرزندو اموال امتحان می کنند حقیقتی است که نتیجه آن برای من کاملا مشخص است. همیشه در این موراد می گویم کاش این همه دغدغه خانه را نداشتم.

کرمانشاه، آق قلا، لرستان و حالا سیستان مظلوم. راستی ما از سیستان چه می دانیم. از مردمی که وضع قبل و بعد انقلابشان از لحاظ معیشت تغییر آنچنانی نکرده است(لینک صحبت های نماینده سیستان). آیا شما هم مانند من فقط از بادهای 120 روزه می دانید یا کپر نشینی و نبودن آب، صنعت و ... 

این روزها سیستان همان کربلاست و ندای هل من ناصر بلند شده است. این امتحان سخت برای کسانی است  که در هر محفلی می گویند یا لیتنا کنا معکم. آری کنا معکم امروز سیستان است... 

افسر جنگ نرم

  • ۱۶

ثلص

ابعاد اتفاقات این چند روز را باهم بررسی کنیم و نگاهی که خود به این ماجرا داشتیم را موشکافانه مورد نقد قرار دهیم. در جمعه 13 دی ماه سردار رشیداسلام سپهبد قاسم سلیمانی به طور ناجوانمردانه

باور دشمنی

  • ۲۸

sas

چرا نمی خواهیم باور کنیم دشمنی دشمن را؟ به کدام آیه و سوره قسم بخورد و یا چه کاری مانده تا انجام دهد که ما به این یقین برسیم دشمن است؟ دیشب در حال مرور دو کتاب از جناب سید هاشم میرلوحی

سفر به تهران

  • ۲۲

تهران

بالاخره نافله ها و ندبه های نیمه شب جواب داد و توفیق سفر به شهر دود و ترافیک، تهران بزرگ نصیبمان شد. یک دوره آموزشی فوق العاده عالی و کاربردی (در ظاهر) که قبلا در دانشگاه یک ترم برای گذراندن

سردار دلها

  • ۴۰

سردار

حاج قاسم رفت اما هزاران قاسم سلیمانی در این سرزمین وجود دارند که ادامه دهنده آرمان او باشند، ادامه دهنده راه فرزند روح الله. این سرزمین پر است از کسانی که حاضرند نه از جسم حتی نامشان را هم چیزی نماند اما وجبی از خاک این سرزمین مورد تعرض قرار نگیرد. 

این روزها چشم ها حکایتی دارند، یا سرخ اشک اند یا آماده باران. انگار باران مهربانی بر سر خیلی ها که حتی رابطه ی مهربانی با انقلاب هم ندارند باریده است. این چنین روزی را فقط برای امام دیده ایم. چشم ها دودو می زنند برای پیدا کردن عکس سردار در کوچه ها و خیابان ها تا لحظاتی هم که شده خیره شوند با چشمانی که اشداء علی الکفار بود و رحما با دوستان... 

تمام فضا آکنده از بوی سرداری است که انگار به شهادت رسید تا به برخی یقه سفیدها، مسئولین، مدیران و دست اندر کاران بفهماند می شود 21 سال در سخت ترین شرایط بود اما ذره ای از بیت المال هزینه خود نکرد. می شود شب ها سر روی خاک صحرا گذاشت در کنار لشکری از افغان ها که خیلی ها آنها را حتی برای کارهای ساده هم در این مملکت قبول نمی کردند. حاج قاسم رفت تا دوباره تکرار کند که می شود در لباس خاکی ساده ای بر دل ها حکومت کرد، می شود بدون بیلبوردهای تبلیغاتی، برج و بارو، ماشین آن چنانی و خانه چند میلیاردی سرت بالا باشد. می شود به جای سرمایه داران، فرزندان یتیم شهدای مدافع حرم دورت را گرفته باشند و حال خوب داشت...

دلتنگم ... 

سردار سلیمانی

  • ۴۰

پنج شنبه ها در مسجد می مانیم و چون مخاطبمان نوجوانان هستند تا صبح از شلوغ کاریهایشان خواب نداریم. بعد نماز صبح چشمانم دیگر تحمل نداشت و خواستم برای لحظه ای هم شده چشمانم را ببندم. 

هر چند خسته باشم تماسم برادرم را رد نمی کنم چون خواب شیرین در مقابل صدای دلنشینش تلخ است و زهر مار. تماس گرفت و بغض در صدایش به شدت حس می شد. داداش ! داداش ! نگران شدم و سوال پرسیدم . جواب، ستون های زندگی ام را بهم ریخت... 

سردار سلیمانی شهید شد... 

حذف پست

  • ۲۷

تمام پست های اینستاگرامم را پاک کردم . به قول و فرموده خداوند که در قران به دفعات آمده : شاید هدایت گردید(البته خودم شاید هدایت گردم). منتظر بازخورد هستم.

پست خوب مانند فرزند است احیانا اگر حذف شود روز و شب و ماه و سال را خراب می کند اما من با حذف 83 پست و 10 ها استوری چنین حالی پیدا نکردم. 

چرا من نسبت به پست هایم حسی نداشتم؟ 

وقتی مانند شخصی غریبه که در اینستا ولگردی می کند به صفحه خودم سر می زدم هیچ چیز جذب کننده ای مرا به سمت خودش نمی کشید. به این فکر رفتم چه لزومی دارد که کسی کیلومترها آن طرف تر من را به خاطر چنین پست هایی قبول کند. پاک کردم چون تاثیرگذار نبود.

گاهی خانه تکانی می کنم از پست های وبلاگ گرفته تا پست های اینستاگرام، اما این بار جنسش  کمی فرق داشت. این خانه تکانی به خودم هم باید سرایت کند. یعنی باید خودم و اعمالم را نیز مورد تفقد قرار دهم و هزار البته اطرافیانم را. 

من از پاک کردن حراسی ندارم هر چند درد دارد و بارها تجربه کرده ام. 

دلم را بدرد اوردی

  • ۶۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ناراحتم از تو!

  • ۲۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

صبح نوشت

  • ۳۴

امروز با مطالعه دفترچه ای که به سفارش شاهین کلانتری تدارک دیده بودم آغاز شد. برخی از جملاتم را که در دفترچه نقش بسته بود خواندم و واقعا باور نمی کردم که این جملات را خودم به تنهایی نوشته باشم. 

حالا به آن همه اصرار استاد پی بردم که برای نویسنده شدن باید نوشت. از هر چه که در مقابل چشمانت هست و نیست نوشت. استاد پیشنهاد روزی هزار کلمه را داد و من جدی نگرفتم ولی حالا می فهمم که علت آن همه موفقیتی که استاد از آنها در مورد نویسندگان مطرح دنیا نام می برد چیست. 

چند روزی می شود به سمت کتابهایم نرفته ام. حس می کنم رابطه ام با آن ها کمی بهم خورده است. قرارهای ساعت 10 شب مان تق و لق شده و من آن حس قدیم را ندارم. اما چاره چیست؟ 

چاره ی کار در کنار دعوا با اینستاگرام و تلگرام و ایتا و واتساپ و بله و بلا، جدایی از تلویزیون و وارش و فوتبال 120 است و البته تحمل جدایی از همه این ها مقدور است الا بارسلونا و مسی و خاطرات میانه میدان ژاوی .

#صبح_نوشت

#کلماتور

اول صبح

  • ۳۰

امروز بر خلاف روزهای گذشته و البته با میل فراوان از امکاناتی که خداوند باری تعالی در اختیارم قرار داده به سمت اداره حرکت کردم. بله پیاده آنهم فقط مسیری ده دقیقه ای. تا فلکه اول را خوش خوشان آمدم و در از مواهب الهی بهره بردم. منظور از مواهب الهی، قدرت تخیل و داستان سرایی در ذهن است. در ایستگاه تاکسی یک ماشین شخصی جلوی پایم ترمز زد و متوجه شدم که خدا روزی او و مرا در کنار هم قرار داده. سوار ماشین شدم و در اولین اقدام سلام و علیکی کردیم و مشغول بستن کمر بند شدم. چند ثانیه که گذشت آن بزرگوار که انگار ظاهر ما حسابی فریبش داده بود از رزق و روزی کلامی را پیش کشید و اینکه چه توفیقی نصیبش شده که یک چنین فردی امروز اولین مسافرش شده است. بله شما فرض بگیرید که فرموده باشند چه سری چه دمی عجب رویی ... 

چند دقیقه ای گذشته بود و من همچنان ساکت بودم که آقای راننده شروع کردند به بردن نام خدا و بسم الله الرحمن الرحیم را بلند تر از حالت استاندارد در ماشین بیان نمودند. من که خودم کلمه «الحمدالله» از روی زبانم نمی افتد شاخک هایم تیز شد که ببینم در ادامه چه می کنند. از آقا یا خانمی که شما باشی چه پنهان شروع کرد به تلاوت آیاتی از سوره ... 

بسم الله الرحیم الرحیم 

الم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین 

الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون... 

من که حسابی شوکه شده بودم گفتم یا الله!!! این قصد دارد تا پایان مسیر بقره رو بخواند و همینطور داشت ادامه می داد تا اینکه به پایان صفحه اول رسید. دلشوره تمام وجودم را گرفته بود که نکند الان از من بخواهد در ادامه مسیر با هم تلاوت ترکیبی داشته باشیم. گلاب به روی انورتان دیدم که انگار مغزش اول صبح یارای ادامه تلاوت را نداشت تراک بعد را انتخاب کرد و این بار آیاتی کوتاه از سوره های مختلف را تلاوت کرد. این روال تا لحظه آخر و وداع ادامه داشت و با پیاده شدن از ماشین همچنان دلم در اشوب بود که نکند گول ریش چند سانتی خارج از استاندارد ما را بخورد و تستی بگیرد از آیات و روایات. 

تقوای اقتصادی

  • ۳۰

تقوا چیست؟ تقوا عبارت است از آن حالت مراقبت دائمی که موجب می شود انسان به کج راهه نرود و خارهای دامن گیر، دامن او را نگیرد. تقوا در واقع یک جوشنی است، یک زرهی است بر تن انسان با تقوا که او را از آسیب تیر های زهرآگین و ضربه های مهلک معنوی محفوظ و مصون می دارد. 

در امور دنیوی هم تقوا تاثیرات بسیار مهمی دارد. این تقوای شخصی است. عین همین مسئله در مورد یک جامعه و یک کشور قابل طرح است. تقوای یک کشور چیست؟ ... در بخش اقتصاد، تقوای جامعه عبارت است از اقتصاد مقاومتی. ما باید با همه توان ، با همه ظرفیت موضوع اقتصاد مقاومتی را در داخل دنبال کنیم، این می شود تقوای اجماعی ما در زمینه مسئله اقتصادی.

جملاتی از کتاب #نفوذ 

#کتاب_خوب_بخوانیم

تاریخ و کلاس دوشنبه ها

  • ۳۶

rndld

دیروز مرور چند خط از کتابی چند صد صفحه ای چنان تشنگی ام را برطرف کرد که نگو و نپرس. رسول جعفریان انگار تمام همت خود را گذاشته بود تا بتواند در فرصتی اندکی که در اختیار داشتم

پنج شنبه ها

  • ۳۷

مصطفی

تعطیلی پنج شنبه ها برای ما فرصتی است تا کارهای واجبی که در طول هفته قادر به انجام آن در عالی نیستیم برسیم. من از روز شنبه تا چهارشنبه نیمی از روز را در محل کارم هستم یعنی تا حدود 4 بعد از ظهر و بعد از آن مسجد و کارهای فراوانی که وظیفه دارم را انجام می دهم. لذا زمانی که به منزل می آیم فرصت آنقدر محدود است که فقط می توانم کمی با بچه ها بازی و یا به درسهایشان برسم. البته این برنامه بازی و درسی که بیان شد در این مدت بشدت کاهش پیدا کرده و تمام بار بچه ها بدوش خانم عزیزم بوده است. 

حالا پنج شنبه است و  و تا ظهر در خانه می مانم هم با آقا مصطفی بازی کنم و هم فرصتی به خانم بدهم تا با تفریح و کارهای بیرون از خانه استراحتی کند. 

تصویری که مشاهد می کنید مربوط می شود به آقا مصطفی که در حال بازی است. و من از این خلوت او استفاده کرده ام و مشغول نوشتن این پست شده ام. در همین لحظه که در حال نوشتن آن هستم آقا مصطفی با کامیون حمل سیمان از کنارم عبور می کند و می گوید: گوجه! بادمجان! شیرینی...  می گویم آقا مصطفی گوجه چند: می گوید سیزده. خدا از رحمت دورشان کنند کسانی را که وضع بازارمان را این قدر بی ثبات کرده اند ...

ماجرای یک آشوب

  • ۳۹

لحظاتی در زندگی انسان به وجود می آید که حس از دنیا رفتن تمام وجودش را فرا می گیرد. حس نیستی، حس پایان و اینجاست که مجبور به مرور گذشته ای می شود که حاصلش این اتفاق است. 

در زندگی همه ما کسانی وجود دارند که خیلی احوالاتشان در ما موثر است من جمله مادر و پدر و ... . آیا در زندگی خود اخم مادر را تجربه کرده اید یا نگاه سنگین پدر را؟ اگر چنین شود اگر زمین و زمان دست به دست هم می دهند تا خفه ات کنند و از تمامی امکانات خود برای زمین زدنت بهره خواهند برد. 

ماجرا از یک انتقاد ساده شروع و با کوبیدن درب ماشین به پایان رسید. دیشب در حد فاصل منزل برادر تا خانه ام می دانم زندگی ام به پایان رسید. دنیا دیگر هیچ ارزشی نداشت. فاصله پنج شش کیلومتری تمام شدنی نبود. من باید گوشی موبایل در آن فاصله چندین بار زنگ می خورد و این غیرعادی بود. پشت چراغ قرمزها مرگ نزدیکترین به نظر می آمد. انگار ماشین تابوتم بود و به سمت خانه قبر حرکت می کردم. همچنانکه مرده را چند باری روی زمین می گذارند تا برای ورود به قبر آماده باشد چراغ قرمزها مرا برای رسیدن به توقفگاه اول آماده می کردند. 

برادر یعنی پاره تن، نه قسمتی از وجود بلکه تمام وجود، تکیه گاه و پشت گرمی. مانند گله ای که گرگ ها امانش را بریده باشند قلبم را پاره پاره حس می کردم و هر جایی زخمی عمیق از عشق. دلتنگ بودم و دوست داشتم تلفنم زنگ بخورد حرفی بزند دادی بزند چیزی بگوید، فقط باشد همین. صحنه های قیامت در مقابل چشمانم می گذشت که کافران اجازه بازگشت برای انجام عمل خیر می کنند و خدا اجازه نمی دهد و می گوید فرصت داشتید!!! 

طاقت نیاوردم گوشی را برداشتم، شماره اش را گرفتم. انگار خطوط تلفن ارتباط مرا با شهر رویاها برقرار کردند، نه خبری بود از سر و صدا، نه دعوایی نه ... خیلی پرانرژی و با حال خوب همان عبارت تکراری شیرین دلچسب را گفت و من جانی دوباره گرفتم و دوست داشتم هی صدایم بزن: داداش جان !!! انگار آن نیم کابوسی بیش نبود و حالا همه چیز به پایان رسیده و بیدار شده ام. خون تازه ای در رگهایم جاری شده بود و می توانستم راحت نفس بکشم. 

موقع خداحافظی بود و این بار هیچ میلی برای خداحافظی نداشتم، ولی باید تمام می کردم که گفت: حلالم کردی؟ مانند آشوب های خیابانی بهم ریخته شدم. آنکه باید معذرت خواهی می کردم من بودم و آنکه باید غلامتم نوکرتم کوچیکتم می گفت من بودم، آنکه باید خودش را برای برادر کوچکترش له می کرد من بودم ولی ... 

حالا من ماندم و باری که سنگینی می کند و دلتنگی ای که امانم را بریده است... 

ضرورت روضه های هفتگی

  • ۴۴

خانه آپارتمانی ما با اینکه قوانین ساختمان های دیگر دارد ولی تفاوتی دارد که کمتر پیش می آید که چنین شود. آپارتمان ما خانوادگی است یعنی پدر و مادرم، برادر و خواهرم در آن کنار هم و در طبقات مختلف زندگی می کنیم. همسرم که صبح از خواب بیدار می شود با تماس مادرم به خانه آنها می روند و ساعتی از صبح و ساعتی از ظهر را باهم می گذرانند. وجود آقا مصطفی شیرین زبان دوساله نیز این موضوع را شدت بیشتری بخشیده و پله نوردی های او باعث شده رفت و آمد بیشتری اتفاق بیفتد. غروب و زمانی که من نیز از اداره به منزل می آیم شاید حضورمان در خانه پدر و مادرم بیشتر شود. همین نشست های کوتاه و پرتکرار حال خوبی را برای ما به همراه دارد. 

فرمانده در سایه

  • ۴۳

به سفارش دوستانم در دورهمی کتابخوانی، کتاب فرمانده در سایه که زندگی پر از فراز ونشیب عماد مغنیه بزرگ را در خود جای داده را مطالعه نمودم. خط به خط این کتاب پر بود از نقشه و حرکت در مسیری که انتهایش به نابودی اسرائیل می انجامد. از عملیات در سیزده سالگی و آموزش های امنیتی و  چالش کشیدن نقشه های طراحی شده توسط ژنرال های آمریکایی و اسراییلی. اینها گوشه ای از زندگی مردی است که 25 سال در سایه، سرویس های امنیتی 40 کشور دنیا را به دنبال خود کشید. 

لزوم شناخت امام (ساده)

  • ۴۵

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: هر مامومی امامی دارد که به آن امام اقتدا می کند. دنباله رو آن امام است و باید دنبال آن امام برود؛ و الّا امام او نیست و او هم ماموم او نیست. 


متن بالا از کتاب ارزشمند «همرزمان حسین» است که در آن ده گفتار از حضرت آیت الله سید علی خامنه ای در تحلیل مبارزات سیاسی امامان معصوم به تحریر در آمده. مطالب این کتاب متن سخنرانی های رهبری در سال 1351 در هیات انصارالحسین تهران است که واقعا این نوع نگاه به زندگی ائمه اگر بی نظیر نباشد کم نظیر است.

اما بخش هایی از کتاب؛ 

فواید دانستن خط سیر امام و میزان موفقیت او

شما وقتی که دانستید فلسفه امام چیست و دانستید که امامان شما  تامین کننده ای این فلسفه و این هدف برای اسلام بودند، اولا اعتقادتان به این بزرگوارها محکم و روسن لبنانه تر می شود ، عقیده شما قرص می شود ؛ثانیاً انسان وقتی که امام را شناخت می تواند از او پیروی کند. 

این قسمت را چند بار و با دقت بخوانید!!!

متاسفانه مسئله پیشوایی و پیشروی در مورد امام، امروز در معارف فرهنگی شیعی ما هیچ مطرح نیست. تا می گویی امام صادق علیه السلام در فلان موقعیت یک چنین عملی انجام داد، خب تو چه می گویی؟ می گوید: آقا! امام صادق امام بود.... خب به دلیل اینکه اینها امام بودند، تو باید پیروی کنی ؛ اگر امام نبودند که کسی وجود آنها را به رخ تو نمی کشید. ما که عمل گاندی را به رخ تو نمی کشیم که تو بگویی امام دیگران بود. ما که عمل آن کسی را که تو قبولش نداری به رخ تو نمی کشیم ، عمل آن کسی که تو امامش می دانی به رخت می کشیم. به همین دلیل که امام است.چون امام است باید به حرفش عمل کنی؛ چون امام است بایدبه دنبالش بروی. 

 

جانستان...

  • ۵۱

تمام شد!!!

ساعت های خوشی بود بر بال کلمات سفر به افغانستان و نشست و برخاست با مردمانی که خوب مردمانی هستند. هرات و هتل تجارتش و جاده پر پیچ و خم مزار و هوووو کشیدن با دراویش و بی خود شدن از خودی که چیزی از آن نمانده بود. اوتل و کباب سیخی، میدان هوایی و تیکت فروشی، غلطانده شدن و به دیوار خوردن و لی جی که بغل بابا را می خواست همه و همه به پایان رسید. 

شما هم با جانستان کابلستان سفری بی مانند را تجربه کنید. 

ممنونم از رضا امیرخانی عزیز.
سایت رضا امیرخانی

جانستان کابلستان

  • ۵۲

سیل

«هرات نه شهر ناژوهاست نه شهر مناره های خون آلود...نه شهر حصارها و دروازه هاست و نه شهر جنگ ها و غارت ها... نه آنچنان است که مستشرقان دی روزی دیده اند و نه این چنین که غربیان