وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

چیزی که ندیده ام را چطور به وصف بنشینم. ما از حسین علیه السلام شنیده هایی داریم که نیمی از آن نیز اعتباری ندارد. آنچه از حسین علیه السلام برای ما گفته اند بسی تفاوت دارد با حسینی که کوفیان و اهل مدینه درکش کرده اند. 

حسین ما فقط می بخشد و انگار صرفا در عرش نشسته تا کسی برایش مهموم شود تا ستر کند آن عیوب ویران کننده را. راستی من حسین علیه السلام را برای همین ها خواسته ام و شاید اگر نبود این ستر عیوب حساب و کتابم به اندازه ای خاص فرق می کرد. 

بیایید کمی با خودمان روراست باشیم. ما برای چه به این خانواده عشق می ورزیم؟ ندیده، درست نشنیده، درست درک نکرده، به سمت شان حرکت نکرده ،چطور وابسته شده ایم؟ 

شاید از آن زمانی که خوب و بد را تشخیص دادیم نوع خواستنمان نیز تغییر کرد. ما دیگر حسین علیه السلام را برای خود او نمی خواهیم. نامش آرامش را به ما می داد. در گرفتاری ها کنارمان بود. بی پولی و بدبختی های ما را جبران می کرد. حال این رابطه را چطور می بیینم؟ امروزی ها در شبکه های مجازی با چنین آدمی به اصطلاح کات می کنند. واقعا خیر ما برای حسین علیه السلام چیست؟ 

گوشه کنار روضه هایی برپاست و هر کسی به کاری مشغول. کافیست سوال کنید چه می کنید و بشنوید که در حال نوکری هستم. آیا بعد از گذشت قرن ها شیوه نوکری همان است که بود؟ آیا کفش جفت کردن و چای ریختن همانی است که از ما خواسته اند؟ بیا صادق باشیم. ما کاری می کنیم که خودمان دوست داریم. کاری که باب میل خودمان است. نه چای ریختن بد است نه کفش جفت کردن. اما بیا همین ها را از ما بگیر و جایی که در دل علاقه ای به آن نداریم قرارمان بده. آیا همان شوق و شدت و عشق برای نوکری وجود دارد؟ 

پیام پست: کمی تفکر لازم است

۰ ۰

وقتی سختی به اوج خودش می رشد آن لحظه، زمان گشایش است. این کلمات گوهر از سخنان زیبای امیرالمومنین است. حالا می خواهیم در آن را با کار و زندگی خود تطبیق بدهیم. 

همه ما شاید رها کردن کارها را یرای یک بار هم که شده تجربه کرده باشیم. دقیقا بعد از اولین سختی یا اولین پیچ. چند قدم مانده به فتح قله. درست در همان جایی که قرار است با پیمودن ده قدم دیگر نام ما را کتاب جهانی ثبت کنند. اینجا همان جایی که انسان ها از هم جدا می شوند. 

یکی از بهترین کتاب هایی که این مدت با مطالعه توانسته ام با این مشکل تا حدودی مبارزه کنم کتاب فوق العاده شیب اثر ست گادین است. در این کتاب که حجم بسیار کمی دارد و کتاب کوچکی به شمار می آید نویسنده با مثال های کاربردی شما را به ابعاد مختلف چالش رها سازی کار آشنا می نماید. 

ورزشکار اسکی پرش را در نظر بگیرید. از ارتفاع بسیار زیادی به سمت شیب حرکت می کند. حال اگر در نقطه ای شیب کنار بکشد چه اتفاقی می افتاد؟ کمترین آن از مسیر خارج شدن و رفتن در باقالی هاست که تازه در فصل زمستان آن منطقه باقالی ندارد. خوب دقت کنید کافیست ورزشکار شیب را با دقت عبور کند آنجاست که شاهد اوج گیری و کنده شدن و رسیدن به هدف مورد نظر خواهد بود. 

در زندگی همه این شیب ها وجود دارد. مقام معظم رهبری از آن به عنوان پیج تاریخی نام می برد. که با گذر از آن به آرمان های بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی نزدیک تر می بیند. 

پیام پست: ادامه بده 

۱ ۰

ساعت های زیادی از روز را تلاش می کنیم. گاهی این تلاش همراه با لذت است و گاهی با کلافگی و بی حوصلگی.به راستی چه چیزی کار و کوشش را برای ما جذاب می کند؟ زمانی که در حال برداشتن گام های عملی برای انجام امورات هستیم درون ما چه چیزی به وقوع می پیوندند که گاهی ساعت ها با کار دست و پنجه نرم می کنیم اما شادابیم و گاهی به اندازه برداشتن سنگی از راه زحمت کشیده ایم اما خسته و ملولیم؟

شما برای چه کسی کار می کنید؟ خودتان، خانواده، دیگران. لطفا روی این بخش کمی در حد چند ثانیه فکر کنید. همه اینها را با در نظر گرفتن رضایت خداوند عرض کردم. از در آوردن نان شب گرفته تا درآمدهای میلیونی. 

انسان های زیادی در اطرافمان وجود دارند که صرفا برای خانواده خود کار می کنند. بعد از کار غر می زنند و کافیست آن روز آنچه مد نظر بوده را بدست نیاورند. ساعت های طولانی و در شیفت های مختلف خود را به زحمت می اندازند تا پس اندازی کنند برای خانه و ماشین و آینده فرزندانشان. سوال؛ از نظر عقلی و منطقی چنین  نوع کار کردنی صحیح است؟ آیا اینکه ما حال را رها کنیم و برای آینده ای بجنگیم که حتی از ثانیه ی بعد آن بی خبریم؟ اینکه ما برای دیگران کار کنیم و حال خوب خود را صرفا در تامین شرایط زندگی مرفه فرزندانمان ببینیم درست است؟ 

 

در حدیثى که علامه مجلسى؛ در بحارالانوار آورده مى خوانیم که یکى از دوستان امیرمومنان علیه السلام از او تقاضاى مالى کرد. حضرت فرمود: بگذار سهم خود را از بیت المال دریافت دارم، با تو تقسیم مى کنم. عرض کرد: این مقدار براى من کافى نیست (و چون مرد دنیاپرستى بود و از بذل و بخشش بى حساب و کتاب معاویه خبر داشت) به سوى معاویه رفت. معاویه مال فراوانى به او داد. او نامه اى براى امیرمومنان على علیه السلام نوشت و حضرت را از این ماجرا باخبر ساخت. (در واقع مى خواست بگوید: شما به تقاضاى من ترتیب اثر ندادید، دشمن شما انجام داد) امام علیه السلام در پاسخ نامه او چنین مرقوم فرمود: اما بعد از حمد و ثناى الهى، مالى که در دست توست پیش از آن در دست دیگران بوده و بعد از تو نیز به دست دیگران مى رسد. چیزى نصیب تو مى شود که براى آخرت خود ذخیره کرده باشى. تو باید خود را بر نیازمندترین فرزندان خود مقدم دارى. سپس فرمود: «فَإِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لاَِحَدِ رَجُلَینِ إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ وَإِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیةِ اللَّهِ فَشَقِى بِمَا جَمَعْتَ لَهُ وَلَیسَ مِنْ هَذَینِ أَحَدٌ بِأَهْلٍ أَنْ تُوْثِرَهُ عَلَى نَفْسِکَ...؛ زیرا تو براى یکى از دو کس اموال را جمع مى کنى (و بعد از خود مى گذارى) یا کسى که با آن به اطاعت خدا مى پردازد در این صورت او سعادتمند شده و تو محروم و بدبخت، و یا کسى است که با آن معصیت الهى مى کند و او با اموالى که تو جمع کرده اى شقاوتمند مى شود. هیچیک از این دو صلاحیت ندارند که او را بر خود مقدم دارى...».

منظور این نیست که تامین نیاز خانواده را در نظر نگیریم. اما اعتدال که لازمه هر کاری است را نیز بی خیال نشویم. روی سخنم با کسانی مانند خودم است که خودشان را فراموش کرده اند. 

در بخشی از کتاب پیام امیرالمومنین نوشته حضرت آیت الله مکارم شیرازی آمده است :در کتاب البیان و التبیین نوشته «جاحظ» چنین آمده است که «عبدالله عتبة بن مسعود» زمینى داشت که آن را به هشتاد هزار (دِرهم) فروخت (تا در کار خیرى مصرف کند). به او گفتند: خوب بود بخشى از این مال را براى فرزندانت ذخیره مى کردى. او در پاسخ چنین گفت: من این مال را براى خودم نزد خداى متعال ذخیره کردم و خداى متعال را براى فرزندانم ذخیره قرار مى دهم. یکى از شاعران فارسى زبان، کلام مولا را در این گفتار حکیمانه در شعرش چنین خلاصه کرده است:
فرزند، بنده اى است خدا را غمش مخور        تو کیستى که به ز خدا بنده پرورى
گر صالح است گنج سعادت براى اوست         ور طالح است رنج زیادى چرا برى؟
 

۱ ۰

معرفی کتاب مانند نوشاندن غذا به کودک است باید هواپیمایی بسازی از پاراگراف ها تا دهان ذهن را وا کنند برای پذیرش لقمه ای کلمات.

تکنیک ها سرجای خودش به کار رود تا پایی به سمت کتابفروشی راه گم کند و دستی در قفسه های مملو از آثار نویسندگان، کتابی را بیرون بکشد.

آیا در قرن بیست و یک میلادی کسی دوست دارد دیوانه باشد؟ تا به حال دنیای دیوانگان را تجربه کرده اید؟ پای حرف های ناچندان معقولشان نشسته اید؟

همیشه اسم دیوانه که به میان می آید یاد علی اقا می افتم. علی آقا هیکل درشتی داشت. در این سی و چند سال که از خدا عمر گرفته ام تغییری در اون احساس نمی کنم الا موهایی که در آسیاب دنیا سفید شده اند.

علی آقا، معروف به علی دیوانه. همسایه چند ساله ما که قدیم تر ها تا چشممان به او می افتاد راه به منزل کج می کردیم که خدای ناکرده نگاهش به ما گره نخورد. علی آقایی که قدیمی ترها می گفتند مرغ را زنده زنده می خورد و پرتاب سنگش در حد قهرمان المپیک است. علی آقا سالیانی است که در قبرستان شهر گذران عمر می کند و او را پای تابوت خیلی ها دیده ام.

همیشه برایم سوال بوده که علی آقا به چه می اندیشد؟ دنیا برای او چه شکلی دارد؟ او چطور سیر می شود؟ آیا او هم غم و غصه ناهار و شام و لباس را دارد؟

وقتی با سوال ها کلنجار می روم ناخودآگاه یاد اثری فوق العاده از استاد محسن عباسی ولدی می افتم. شاید برای عده ای خیلی دیوانگی و دنیای دیوانگان جذاب نباشد. اما این کتاب جوری نگاه را تغییر می دهد که از عاقل بودن خود شرم می کنیم. بعد از خواندن این کتاب و یا بهتر است بگویم در همان صفحات ابتدایی متوجه شدم که چقدر از دنیا واقعی بدورم چون فکر میکردم عقل را محور قرار داده ام همیشه به خود می بالیدم اما حالا...

کتاب شیرین و خوشمزه روضه عقل، فرهنگ جنون یک روایت فوق العاده است از زندگی کسانی که به قول نویسنده محترم عقل حسابگر را کنار گذاشته اند و دیوانه نامیده شده اند.

زندگی دیوانه را چنان در این کتاب زیبا به نمایش گذاشته اند که مدت ها دنبال شهرشان گشتیم و دیدم شهر دیوانه ها در درون ما زیر خروارها تفکر بی پایه و اساس و حسابگر دنیایی مدفون شده است.

راستی علی آقای داستان ما نمونه ای از کسی است که به خدا خیلی اعتماد دارد زیرا یاد ندارم که غصه روزی را خورده باشد و شاید او کلام مولا را شنیده و درک کرده که روزی دو نوع است آنکه او سمت تو می آید و آنکه تو به سمت آن می روی.

میخواهیم کمی شما را در شهر دیوانگان بچرخانم. شاید مانند بنگاه دارهای خبره تهرانی توانستم خانه در این شهر را برای شما به اجاره بگیرم.

«دیوانه ها

نداشته باشند شکر می کنند کنند

که داشته باشند شکر می کنند

نداشته باشند شکر میکنند

ما معنای اضطرابیم که که نشاطمان را

حجم اسکناسهایمان تنظیم می کند

فقط دیوانه ها زندگی می کنند

که بَه بَه کسی شادشان نمی کند

و اَه اَه کسی اندوهشان نمی دهد.

ما زندگی نمی کنیم گدایی می کنیم

که کاشه چشممان همیشه محتاج نگاه دیگران است

دیوانه های غصه تربیت بچه را نمی خورند

از بس که زندگی با پدر ان و مادران دیوانه جذاب است.

بچه ها در شهر دیوانه ها، عاشق حنون می شوند.

هیج بچه ای از پدرو مادرش گلایه ندارد

چون دیونه ها اخلاقشان مثل نسیم بهاری است

که به هر که در مسیرش باشد جان می دهد.

زندگی با دیوانه ها هیچ وقت آدم را خسته نمی کند.

شاه کلید تربیت دچه دیوانه ها

همین یک جمله است

عشق فقط عشق حسین علیه السلام »

کتاب خوب بخوانیم.

۲ ۰

موضوع انشاء امروزمان این است؛ چطور ماه مبارک رمضان خود را می گذرانید. طبق آنچه ستاد محترم کرونا برای ماه مبارک رمضان در نظر گرفته است محکوم هستیم در منزل نشستن و تماشای فیلم و سریال و مجموعه برنامه های مسابقه ای. 

بیست و چند شبکه تلویزیونی چقدر می توانند محتوای مورد نیاز مخاطب را تامین کنند؟ آیا محتوای ارائه شده با نیازهای امروز جامعه همخوانی دارد و یا مردم از روی اینکه وقت خود را بگذارند پای این محتوا می نشینند؟ 

زاویه نگاهم را کمی تغییر می دهم. ما چقدر به آنچه در رسانه ارائه می شود نیازمندیم؟ چه لزومی دارد که پای شبکه های تلویزیونی ساعت ها وقت بگذاریم؟ براستی آورده تلویزیون برای رشد ما چقدر بوده است؟ 

چند سالی است که به لطف همین تلویزیون مردم بعد از افطار پای قاب شیشه ای زمین گیر می شوند و بعد از افطار لم می دهندو  تا می توانند و جان دارند نقی می بینیند و نون خ و ... و ای هزار شکر به این دو سریال که باز خنده ای برایشان بهمراه داشت. 

بیاد دارم مسجد محل ما بعد از افطار نماز جماعتش را به راه بود و ایجاد موقعیتی بود برای پیاده روی و دید و بازدید و حلقه های قرآن خوانی.  فوتبال گل کوچیک و کوچه های شلوغ که سرزندگی را به محله می بخشید جای خود داشت. 

کرونا فرصت یا تهدید؟ 

آنچه کرونا برای برخی داشته چاقی و فشار خون و چربی و استرس بوده و البته پر شدن حافظه مبارک از مطالبی که در شبکه های اجتماعی در حال انتشار است. این همان نکته مدیریتی است که نتواسته تهدید را به فرصت تبدیل کند. کسانی را می شناسیم که در این اوضاع و احوال با مدیریت درست زمان، ساعتی را به مطالعه و ورزش و تولید محتوا در نظر گرفته اند و از خود را از مصرف کننده به تولید کننده تبدیل نموده اند. 

رسانه ملی با افزایش تعداد شبکه های تلویزیونی شاید جامعه مخاطب زیادی را برای خود ایجاد کرده باشد اما آنچه در ادامه با آن مواجه شده نداشتن نیروی لازم جهت تولید محتوای مناسب برای رشد و ارتقاء سطح فکری جامعه بوده است. اتفاقی که افتاده و نمی توان از ان چشم پوشی کرد تشویق مردم به سمت مصرف گرایی بوده که خیلی دقیق انجام گرفته است. مردم حاضرند پایتخت را ده بار و بوسف را بارها و بارها ببینند. لطفا کمی فکر کنید. آیا زمانی که برای تکرار پایتخت گذاشته اند را نمی توان خرج برنامه ای کرد که سرمایه های به مردم اضافه کند. گاهی فکر میکنم صدا و سیما از مردم ارتزاق می کند. 

آنچه دریافت کرده ام رابطه یک طرفه ما با رسانه ملی است. انها تولید می کنند و ما صرفا به عنوان مصرف کننده خوراک دهی می شویم. بی آنکه بتوانیم تغییری در روند اشاعه فرهنگ ناصحیح ارائه شده باشیم. حکایت سریال های تکراری و تماشای مردم، حکایت صف گوشت و مرغ است. نمی دانم چه اتفاقی می افتد که شبکه های تخصصی نیز مباحث غیر تخصصی را دنبال می کنند. شبکه امید سریال کره ای پخش می کند. این را جایی از دلم گذاشتم و دیدم طاقت نمی آورد. 

در خانه پدری ما، سریال جومونگ بالای ده بار از اول تا آخر و در هر شرابطی دیده شده و جلسه توضیح و تفسیر آن به همراه تطبیق با حکومت و روابط سیاسی برقرار بوده است. در مصاحبه ای که در کشور کره انجام گرفته بود مردم می گفتند بعید می دانیم سریال های کره ای در کشورهای دیگری تماشا شود و در خوش بینانه ترین حالت چینی ها که کمی هم شکلشان هستند این داستان هاو افسانه ها را نگاه کنند. 

ختم کلام؛ ما با این اتفاقات به قهقرا می رویم. 

۱ ۰

من در لایه های مختلف ذهنی خودم گرفتار شده ام. از صبح نمی دانم بنویسم، بخوانم، برانم، بمانم، بمالم و یا هر چه که در همین ردیف و قافیه است. چند مدتی است درگیر شروع کسب و کاری هستم که نمی دانم چه است. نمیدانم میخواهم چه کنم. کسی هم نیست تا راهی را جلوی پای بیش از حد وا شده ام قرار دهد تا از این گشادگی ذهن رهایی یابم. 

محمد برزین هستم. ساعت هایی در روز را مشاوره می دهم. از هر جنسی بخواهی. کسب و کار گرفته تا خانواده. یادتان هست در پستی که خودم را معرفی کردم گفتم که درهم می خوانم و از این حیث در حوزه های مختلف می توانم راهنمایی مقدماتی بدهم. 

خودم گیر افتاده م. راهنما و مشاورم هم بیشتر مرا درگیر میکند. به اندازه کافی دغدغه دارم و او نیز هی به آن اضافه میکنم. 

این روزها صرفا یه سفر بدون هیچ وسیله ارتباط جمعی میخواهم برای کمی تمرکز. 

میدانم که پست وبلاگی و یا همان تولید محتوا باید دردی درمان کند یا چاره ای به بیچاره ای برساند اما امروز رای به خاطر آن روزهای قبل که آن روزها هم چیزی برای گفتن نداشتم ببخشید. 

راستی شاید این مطلب به کارتان آمد که محتوا یعنی هر آنچه که خورشید بر آن می تابد. 

۰ ۰

امروز صحبت از شوق بود. شوق به کسی که شوقش را نداریم ولی برای آمدنش به هر رسمی خیابان آرایی می کنیم. نداریم آقا جان. حکایت ما حکایت کسی است که شکمش سیر است و یا بهتر است بگویم در حال منهدم شدن است و دم از گشنگی می زند. 

روحانی منبر امشب می گفت: تشنه، خواب آب می بیند. ما در خواب هم ندیده ایم آن ماه روی بنی هاشم را. راستی آیا اگر خانه و زندگی و کار و بارمان رو به راه باشد او را می خواهیم؟ 

تعارف را کنار بگذاریم. کمی رو راستی نیاز است. با خودت. حالا خلوتی گیر بیاور و بدون زیر لفظی گرفتن جواب بده. آیا خدا را وکیل می گیری که راستی بگویی که نیاز داری به صاحبی که یادمان از یادش نمی رود. 

امشب حرف پیرپالان دوز آمد. یا آن کفاش که امام زمانش را محکم در آغوش می گرفت. نمی دانم. چرا خیال می کنیم جایگاه اجتماعی مان در دیدار موثر است. آیا او این خفت کشیده ها(خودمان را می گویم) را با جایگاه شان می سنجدد و به دیدار می طلبد؟

منبری امشب لا به لای حرف هایش خیلی ظریف و نرم چیزی حواله مان کرد که فراموش کردنش خیلی سخت است. بیا بچه مسجدی عزیز برای این فرد آلمانی امام زمان را معرفی کن. چند خط کافیست. به جز نام پدر و چند چیز پیش پا افتاده ی عمومی چه در چنته داری؟ 

اللهم عرفنی حجتک!!! 

وقتی نمی شناسم چه بگویم. آری ما حسین را می شناسیم. ما منتظر محرمیم. و شاید اگر امامی که برایش ریسه بندان می کنیم دست به محرم و عزاداریمان بزند تکفیرش کنیم. ما حسین را می شناسیم. تصورش می کنیم. با او خلوتی داریم. دردو دلی می کنیم. اما امام زمان ما حسین علیه السلام نیست. امام زمانه ما مهدی است. آقایی که نه در طلبش بودیم نه در مسیرش. ولی تا دلت بخواهد برای شروع جلسات دعایش کردیم. 

الهی عظم البلا! 

خدایا بلایی بالاتر از بی معرفتی خلق کرده ای. همان که علی را از پا در آورد. همان که علی بخاطرش می فرمود: من را از اینان بگیر. خدایا ما را می شناسی. ما میل به کوفی شدن داریم. ما ظرفیت لازم برای بریدن سر امام را با این حال و احوال داراییم. نه جانبازی در راه علی را تجربه کرده ایم نه برای پشت علی در آمده ایم و دفاعی کرده ایم. ما همان دهاتی هایی هستیم که برای کاسه جویی دامن پر از سنگ کرده و پسر پیغمبرشان را نوازش کرده اند. 

یا علی یا محمد! 

صدای ما را می شنوید. اگر این چنین نبود که دعایی وجود نداشت. اصلا چه معنا داشت صدا زدن کسی که امیدی به پاسخ دادنش نیست. شما شنونده اید. ما صدایمان نمی رسد. نه! فرموده اند: لبانت که تکان بخورد ما صدایتان را می نشویم. پس این بی جوابیها چیست. درست فهمیدی. فرق است بین صدایی که میخواهید و صدایی که صرفا صداست. ما مردم داد وبیدادیم. خواستن ما درون مایه صرفه و صلاح دارد. یعنی تو بیا که ما کارمان راه بیفتد. کارمان را راه می اندازند. اما وصالی صورت نمیگیرد. وصال رابطه اش با طمع کاملا قطع است. 

اخبار 20:30 که به پایان می رسد مردم می فهمند که دردی دارند مشترک. و آن درد دوری نبودن امام نیست. درد جهانی ویروس کرونا. زیرا قبل از این بیماری ما برنامه ای برای خواستن و تمنا نداشتیم. رسانه القا می کند که درد وجود ویروسی است که بالاخره مجبور است بار ببندد و ترک جهان کند. انگار هنوز درد اصلی را درک نکرده ایم. راستی بعد از کرونا ما به امام زمان و این ادعیه نیاز داریم؟ درد مشترک مردم دنیا کرونا نیست. 

۲ ۰

من یک کتابخوانم. بشدت تنبل. گاهی اطرافیانم من را منظم می بینند و این برای خنده یک ماه من کافیست. شاید حرکتی منافقانه داشته ام. نمیدانم! 

من در روز بشدت درگیر اینستاگرام هستم. ولگردی می کنم. با اینکه هزار نفر را نصیحت کرده ام و خیلی ها را از این محیط دور کرده ام اما خودم با نسخه ی شفابخشم سرطانی شده ام. 

زمانی بشدت میخواندم. الان هم می خوانم. خیلی زیاد ولی نه آدم سابق هستم نه حس و حال بودن آن فرد را دارم. 

می خواهم کمی خودم را برای شما تعریف کنم و درسهایی در این تعریف وجود دارد که شاید بعدا که خودم به آن رجوع کردم پشیمان شدم و مجبور به حذف پست. 

محمد برزین هستم. بزرگترین افتخارم و برترین چیزی که آن را باخودم یدک کش می کنم مداحی برای خاندان پیامبر است. نه مداح نیستم و خودم را مداح نمی دانم. جایی که حاج منصور ارضی و حاج محمود کریمی در آن مداحی می کنند ما را چه به این یدک کشی. مانند این است که مورچه ای بخواهد هواپیمایی را از باتلاق بیرون بکشد. میخوانم برای اهل بیت. ریا و این ها هم سرجایش که الان حال رسیدگیش را ندارم. 

کتاب میخوانم. نیمی از کسانی که من را می شناسند و کمی آدم حساب می کنند برای مطالعه زیاد در زمینه های مختلف است و الحمدالله کسی نمیداند که این همه خواندن هیچ فایده ای برای انسان شدنم نداشته و هر چه نویسندگان تلاش کرده اند نتوانسته اند که ذره ای مرا در مسیر درست قرار دهند. 

اجازه بدهید بی محابا بنویسم. سر و تهش را بعدا درست می کنم. راستی شما هم بنویسید. از اساتید برتر جهان در این زمینه مطالب زیادی خوانده ام که نوشتن بی محابا چقدر در شکستن سد نوشتن موثر است. 

کجا بودیم؟ 

جانم برایتان بگوید که درهم میخوانم. تاریخی، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی و گهگداری کسب و کار و انگیزشی و خارجی و ایرانی و رمان. حالا شما ببینید چه بلایی به سر این مغز بی نوا می آِید. نه اینکه درهم خوانی بد باشد نه. افراد زیادی هستند در دنیا که درهم میخوانند اما روش خواندن را رعایت می کنند. شلخته خواندن هم  اصولی دارد که اگه رعایت نشود خروجی اش می شود کسی مثله من که نمی تواند در مورد موضوعی خاص بنویسد. 

از کتاب و کتابخوانی بیرون بیاییم به ورزش می رسیم. فوتسالیست با استعداد ولی رها کرده. رزمی کار بد بدن و خشک ولی رها کرده. مربی ای خندان و با تکنیک های مختلف در آموزش ولی رها کرده. کلا من خیلی محکم نیستم. زود رها می کنم. با اینکه به شدت استعداد دارم. 

مسئول برنامه ریزی مواد اولیه یک مجتمع تولیدی که اجازه تبلیغ برای آن را ندارم. به شدت از کارم متنفر هستم ولی این خللی در کارم ایجاد نکرده است. دقیق و بدون مشکل این مدت کارم را پیش برده ام . مدتی که حالا به سه سال رسیده است. مجتمع تولیدی که 70 درصد مواد اولیه آن خارجی است و دوندگی از بالا تا پایین آن کاری پیش پا افتاده است. در کنار مسئولیت تامین مواد چند سالی با اینکه انبار مواد اولیه را تحویل داده ام همچنان  جور آن را می کشم و سالی چند بار جهت انبارگردانی و کنترل مواد دست به کار می شوم . روز 28 اسفند سال 99 نیز ما را بی نصیب نگذاشتند و تا ساعت 9 شب مشغول بودیم و جور کشیدم چه کشیدنی.

بخشی از زندگی من کارهای فرهنگی است. از پایگاه بسیج گرفته تا هیات مذهبی. بشدت به نوجوانان و جوانان اعتقاد دارم. اهل میدان دادن هستم و نتایج خوبی را هم گرفته ام. امسال بازرسان بسیج وقتی با شورای پایگاهی غیر عادی با میانگین سنی 15 سال مواجه شدند کمی مانده بود که مجبور شوند با نیشگون خود را بیدار کنند. من اعتقاد دارم اگه بخواهد اتفاقی بیفتد همین نوجوانان و جوانان هستند که آن را انجام خواهند داد. سخت گیرم. بچه های مسجد من را با خنده ها و اخم ها دیده اند. می خندم و می خندانم. اما این برای زمانی است که قوانین زیر پا گذاشته نشود و اصول فراموش نشود. تنبیه می کنم ولی نه آن اندازه که خرابکاری به بار بیاید. 

بخشی از زندگی من خانواده هستند که دوست ندارم در مورد آن چیزی بنویسم. 

گوشه ای از زندگی م برادرانم هستند. شما بخوانید رفیق. کسانی که خیلی محدودند.  حتی از تعداد انگشتان یک دست هم شاید کمتر. بشدت دوستشان دارم. برایشان دست به خیلی کارها می زنم. این ها کسانی هستند که تست های مختلف را رد کرده اند. امتحاناتی که خیلی ها رد شده اند. من قوانین خودم را دارم . با کسانی که دوست داشته باشند کنارم باشند شرط می گذارم. رده سنی هم ندارد. از میثم متولد 1368 تا مهدی متولد 86 چند قانون ساده را باید عمل کنند. نماز اول وقت، احترام به پدر و مادر، درس و تحصیل. همین. خیلی ها همین شروط ساده را نمی توانند اجرا کنند. راستی یک قانون دیگر هم وجود دارد که کار کمی سخت می کند. خبرگیری. هیچ وقت دوست نداشتم از این دسته از اطرافیانم بی خبر باشند. اصرار به دیدار حضوری ندارم. ولی در این دنیای ارتباطات که کانالهای خبرگیری بسبار زیاد است اگر کسی کم کاری کند خیلی ... 

و زندگی شما هم پر از این نقشهاست که شاید برای دیگران شنیدن و خواندن آن جالب باشد. 

بنویسد. 

 

۳ ۰

شما وبلاگ خود را چطور بروزرسانی می کنید؟ 

آیا برنامه خاص زمانی و محتوایی برای بروزرسانی در نظر دارید؟ 

چقدر زمان می گذارید تا یک پست را در وبلاگ قرار دهید؟ 

تا چه میزان مطالعه می کنید؟ 

آیا خودتان به جملاتی که در پست ها قرار می دهید اعتماد می کنید؟ 

۰ ۰

7 مهر 1398 بود. مسجد محل و تودیع معارفه فرمانده پایگاه. فرمانده قبلی به علت مشغله کاری در جلسه حضور نداشت و جای خالی اش حسابی به چشم می آمد. چند نفر از برادران پاسدار در انتهای جلسه نشسته بودند .این بار حسین آقا که از بچه محل های خیلی کاردرست ما هست کار اجرای برنامه را به عهده گرفت. 

بعد از معرفی مهمانان و چند سخنرانی کوتاه نوبت به معارفه رسید و خیلی ساده با ارائه یک حکم مسئولیتی خطیر به گردن حقیر افتاد. حالا حدود یک سال و نیم است که محله ای را به ما سپرده اند تا کاری کنیم. 

6 ماه اول فوق العاده بود. با اینکه خیلی ها هنوز با روحیاتم آشنا نبودند و از تیم مدیریت قبلی بودند اما کارهای خوبی انجام گرفت. تنش داشتیم. ریزش تا دلتان بخواهد. سکوت های بی جا؛ همکاری نکردن های بی بهانه و خیلی چیزها که جایش اینجا نیست. این اتفاقات باعث شد بزرگترین درس زندگی خود را بگیرم. درسی که تجویز می کنم تجربه کنید. 

تکیه به نوجوان ها؛ 

کار را با چند برنامه شروع کردم. مهمترین نکته بحث روانی کار بود که بحمدالله گرفت و ریشه زد و در دلها نشست. برنامه اول پنج شنبه های بهشتی بود. برنامه ای که هنوز که هنوز است زنده است و نقل محافل مناطق مختلف شهر.

مسجد صرفا عبادتگاه نیست. میخواستم این مطلب را جا بیندازم. شروع کردم به تعریف کردن. روی نوجوانها و قدرت انتشار مطلبشان و تبلیغات چهره به چهره شان حساب کردم. ساعت 8 پنج شنبه، بچه ها با اجازه پدر مادرها به مسجد می آمدند. دیگر خبری از پیرمردها نبود. مسجد شده بود جایی که بچه ها می تواستند بلند بلند بخندند. بازی کنند. کشتی بگیرند. سرو کله هم بزنند. 

سیستم های کانون رو شبکه کردیم و کانتر استریک استارت خورد. میز پینگ پنگ خاک گرفته را وارد میدان کردیم و مسابقه شبانه صورت گرفت. لپ تاپ و پرژکتور و پی اس 2019 هم حسابی به چشم می آمد. پدر و مادرها دست بچه هایشان را می گرفتند و می آوردند مسجد.تحویل می دادند. کمی نگاه می کردند. خیالشان که راحت می شد با لبخند رضایت مسجد را ترک می کردند. 

بچه ها تا صبح در مسجد بودند و بعد از دعای ندبه مخصوص نوجوانها (یعنی سرعتی و بی حاشیه) و صرف صبحانه بچه ها با حال خوشی که شب را گذرانده بودند به منازل خود برمی گشتند. 

کرونا برای مدتی کارمان را گره زد. ولی بعد از مدتی دوباره با رعایت پروتکل ها مسجد را با همین برنامه شارژ نیرویی کردیم. در سال جدید برنامه کمی شکل خود را تغییر خواهد داد. 

#تجربه_نگاری

۱ ۰