وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

دختر فاطمه راضیست

  • ۱۴۷


گرد و غبار که فرو نشست ... 

صدای تکبیر کل صحرا را گرفته بود ... 

دیگر کسی با حسین کاری نداشت 

همه مشغول کار خود بودند...

یکی خیمه ها را آتش می زند 

یکی خلخال می برد 

یکی موی دخترکی را بدست گرفته ... 


آرام راهی شد... 

صدای هق هقش عرش را به لرزه در آورده ... 

چادرش به زمین کشیده می شود اما وقارش همان وقار سابق است 

چه شده ؟ 

همین جا بود ... 

کجایش برده اند... 

آرام شروع کرد حسینش را صدا زدن 

حسین 

حسین

حسین


بدن های زیادی روی زمین است.

کدام می تواند حسینش باشد...

لحظاتی گذشت 

و او همچنان ... 

دیگر اوضاع خیمه بهم ریخته 

باید برگردد... 

قصد خروج کرده ... 

هلهله ها فروکش کرده ... 

خرامان خرامان قدم برمی دارد...

اوضاعیست در دل بی قرارش ... 

حسین

 حسین

عمری این نام آرامشی برایش بوده و حالا چاره ای ندارد ... 

صدایی می آید 

انگار تشنه ی گرسنه ی داغ دیده ای صدایش می زند...

برگشت ...

دوباره شروع کرد

صدا آشناست

خدایا این صدای حسین من است 

شاید خسته است ... 

گوش هایش را تیز کرد... 

آری انگار حسین است ... 

اُخُیُ الیُ (خواهرم بیا به سمت من) 

مفسر قران دست به کارشد ... 

صدا از زیر تپه ای پر سنگ و نیزه و شمشیر شکسته می آِید. ... 

.

.

.

حسینش بود... ؟

آرام مثل همیشه...

باورش نمی شد...

صدا زد ؟ 

آیا تو ...

تو 

تو 

ت ت ت ت تو 

ح ح ح حسین حسین منی ؟ 

من 50 و چندی سال با تو گذرانده ام یک بار نشد جواب مرا ندهی .... 

آیا تو حسین منی ...؟؟؟ 


دستان لرزانش دیگ تحمل ندارد شروع کرد روی بدن جرکت کردن ... 

دختر فاطمه راضیست به رضای خدا ...



نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی