وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

رابطه من و اصرار

  • ۷۰

داشتم به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. به قول معروف آمپر چسبانده بودم و اگر کسی پیدا می شد که سر دعوا را وا کند مطمئنا الان مراسم سومش به عنوان قاتل دعوت بودم. خانم و بچه هایم از نوع صحبت با موبایلم متوجه اوج عصبانیتم شده بودنند. خانم مشغول اتو بود یا کار دیگر درتس به خاطر ندارم اما متوجه شدم که او هم می خواهد از کوره در برود. 

چرا اصرار می کنید؟

 

یکی  از مشکلات من به عنوان کسی که به شدت از پاسخ ندادن به تلفن شرم دارم این است که در معرض اصرار دیگران قرار می گیرم. شاید خصوصیت خوبی نباشد اما از دسترس خارج کردن گوشی متنفرم (البته به جز در شرایط شرکت در جلسات روضه و جلسات کاری و نماز جماعت مسجد). البته چون با میل این کار را انجام می دهم حق ندارم غر بزنم. این مقدمه را گفتم تا بگویم: آقا و خانم محترم! چرا وقتی دعوت می کنید و پس میزنم اصرار می کنید؟ چرا وقتی میلی برای آمدن ندارم هی آب و تاب می دهید؟ این اصرار ها گاهی منتج به بهم ریختن زندگی معمولی افرادی می شود که برای زندگی شان برنامه دارند. این اصرارها عمدتا از سوی افرادی صورت می گیرد که به خاطر علاقه زیاد نمی توانی براحتی از کنار آن عبور کنی و این باعث می شود که یا تن دهیم یا از غم ناراحتی کنج عزلت بنشینیم. 

گاهی اوقات هم اصرار دیگران خوب است

هفته قبل دوشنبه یکی از دوستان زنگ زد و اصرار که آقا امشب به مسجد جامع بیا و از بد روزگار من آن روز تا ساعت 8 جلسه بودم و خسته و کوفته تازه پا به منزل گذاشتم که این پیشنهاد یقه ام را گرفت. از آن طرف اصرار از ما امتناع و این مقاومت نتیجه داد ولی شرطی جلوی پایم گذاشته شد که حالا که امشب نمی آیی 5 شنبه بیا. ساعت چند؟ 5 صبح. جهت رفع شدن جواب دادم اگر خدا بخواهد چشم. 

چشمتان روز بد نبیند غروب چهارشنبه زنگ خوردن گوشی و رفیق شفیق و گذاشتن قرار. تا آخر شب به خاطر دغدغه های دیگر به این موضوع فکر نکردم اما آخر شب یادم آمد که باید تیم مطالعاتی مان را فردا به پیاده روی ببرم لذا زمین و آسمان سرم خراب شد و شروع کردم به غرغر. حالا غر نزن کی بزن. مجبور شدم  پیاده روی را کنسل کنم. 

4 صبح نماز بیدار شدم و برای رفتن آماده بودم که اولین کنایه از بانو شنیدم که نه به آن غر زدن نه به این عجله. آقا با یکی از دوستان راهی شدیم و چون می دانستم طرف قرار خیلی مقید به زمان است ده دقیقه زودتر در محل حاضر و دوستان دیگر را هم آنجا دیدم. پیاده شدیم و سلام و علیک و اجازه ورود. 

شاید بپرسید کجا؟ کی؟ بله توفیق شد اول صبح به زیارت یکی از علمای شهرمان حضرت آیت الله میبدی حفظه الله برسیم. جلسه با قران جمعی آغاز شد. بعد از قرائت قران، حاج آقا در مورد موضوع وضو مطالبی را فرمودند که واقعا برایم تازگی داشت که ان شاء الله در پست های بعدی در همین صفحه قرار خواهم داد. صبحانه مهمترین (شوخی) بخش کار بود که خود بزرگوار زحمت کشیدند تدارک دیدن و این رفت و آمد برای آوردن صبحانه خودش درسی بود فراموش نکردنی. کسی که غر می زد و داشت زمین و زمان را به هم گره می زد حالا برای آن نشست تبلیغ هم می کند. در حین صبحانه و بعد از آن انقدر جو صمیمی و پر از شوخی های حلال و داستان های شیرین بود که مزه اش هنوز از ذهنم پاک نشده. 

نتیجه: یه وقتایی اصرار دیگران روی اعصابه و البته بی فایده و گاهی اوقات روی اعصابه ولی پر فایده. البته نمی دونم کی باید به این اصرار جواب نه بدم و کی جواب مثبت. 

  • در این که باید قدرت نه گفتن رو ببرید بالا و بدون رودربایستی صحبت کنید که شکی نیست اما خب خدا رو شکر استفاده کردید و کلی هم لذتشو بردید .
    بنده شخصا مشتاق خوندن مطلبی که در مورد وضو می خواید بنویسید هستم .
    پاسخ:
    سلام 
    حتما مطالب رو بعد از پیاده سازی در سایت قرار می دم ./ 
    ممنونم از نظر ارزشمندتون 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی