وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

مدیریت اولیه

  • ۶۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

طلیعه

مدیریت، واژه ایست که تعاریف زیادی از آن شده و هر کس در گوشه و کنار دنیا تعریفی ارائه داده و با توجه به اینکه انسان از انواع گل ها  ساخته شده و هر شخص بسته به جغرافیایی که در آن زندگی میکند متفاوت است کتب فراوانی به این مقوله پرداخته تا جایی که رشته دانشگاهی پر مخاطبی در  جمع دانش پژوهان شده است . مدیریت، یکی از پر صدا و صداترین کلماتی است که از طرفی برای عده ای در آمدزایی دارد و از طرفی عده ای نبود آن را در جدال های سیاسی  برای حمله و تخریب جناح مقابل به کار می برند . قفسه های کتاب فروشی ها پر شده از کتاب هایی که هر کدامشان از درمان های معجزه آسای خود تعریف می کنند و تنها راه نجات سیستم ها و سازمان ها را همان نوشته ها می دانند . در این کتابچه می خواهیم به سراغ اولین مدیر تاریخ بشر رجوع کنیم و کمی با سبک و سیاق مدیریت اولیه آشنا شویم .

 

آدم که باشی ، ملائک به پایت سجده [1] میکنند.

 

روزگار  آن بالا روال منظم و مرتب همیشه خودش را داشت . خبری بین نماز و تسبیح حضار[2] فضای عرش را پر کرد .خبر از مدیر جدیدی بود و طبق همانچه که این پایین رسم است که با هر چیزی خیلی ها دانسته و ندانسته عکس العمل نشان میدهند حضار نیز شروع به ارائه نظرات خود کردند. جلسه ای فوری در صحن اصلی برقرار شد و همه در جایی که از قبل برایشان آماده شده بود قرار گرفتند . مدیر بالادستی  بدون مقدمات و تشریفات زمینی اصل مطلب را بیان کرد و گفت : میخواهم در روی زمین جانشین و حاکمی قرار دهم .

 

 مدیر بالادستی  پیش بینی های لازم را صورت داده بود و می دانست که هستند کسانی که نسبت به موضوعِ مدیر جدید عکس العمل نشان دهند.

حضار اجازه پیدا کردند تا حرف خود را بزنند . یکی گفت : مگر شما نمی خواستید که اطاعت شوی ؟ ما هستیم . آن یکی گفت مگر نمی خواستید که آنچه می خواهید باشیم؟ ما هستیم و خیلی بهتر از این مدیر این کار را میکنیم . چرا این ؟

حضار کلام خود را با قتل و خونریزی ترشی نمک زدند تا شاید ثمری دهد . قطعا بالادستی تصمیم خود را از روی درایت و علم گرفته بود و این امر بلاشک تغییر نمی کرد . بالادستی که مدیر  منتصب خود را به علوم جدید و تکنیک های روز  مسلح کرده بود از حضار سوالی پرسید تا ضعف شان را یادآوری کند و نشان دهد این انتصاب دلایلی دارد که آنها از آن بی خبرند . حضار صدای بالادستی را واضح می شنیدند که گفت : اگر می دانید از علم اسماء برایم بگویید ؟ حضار هاج  و واج همدیگر را نگاه می کردند. آنها که عمری به عبادت گذرانده بودند و همیشه غرق در لذت بندگی بودند چیزی برای گفتن نداشتند و همین شد که به ضعف خود اقرار کردند. مدیر جدید که آموزش لازم را در خصوص بیان مطلب و شیوایی سخن و علم مورد سوال دیده بود براحتی از عهده پاسخ برآمد . در میان حضار عالمی چیره دست و خبره و با سابقه طولانی در دفتر مدیر بالادستی بود که در این مدت فقط سکوت کرد و منتظر بود چه اتفاقی می افتد تا نسبت به موقعیت، اقدام لازم را انجام دهد . هر از چند گاهی نگاهی به خود می کرد و سالهای خدمتش را به یاد می آورد و زیر لب زمزمه می کرد که:

من ...

من ...

من ...

بعد از معارفه اولیه به دستور بالا دستی ، حضار امر به  تکریم  و احترام به آقای مدیر  شدند . آقای مدیر حضار را از مقابل دیده میگذراند و وقتی نگاهش به نگاه هر یک از حاضران می خورد محبت را با تمام وجود حس می کرد و میدانست که آنها با ذره ذره وجودشان به او اعتماد دارند و با رضایت کامل او را تکریم می کنند . حضار یک یک رد می شدند و گفت و گو ها داشت به زیبایی رد و بدل می شد که جوّ شاد و عاطفی صحن مدیر بالادستی با جمله ای یخ زده شد !

این گل خشک شده ...

جنس من ...

من کجا و این ...

شعله های حسادت و نخوت داشت زبانه میکشید ...

حضار خود را کنار کشیدند تا ببینند موعظه کننده قدیمیشان که عبادتش شهره بود چه می گوید .

-         جناب مدیر! چرا من باید این شخص را محترم بشمارم ؟

-         جناب مدیر! نگاهی به خود می اندازم و او را می بینم که چیزی برای عرضه در مقابل من ندارد .

-         من او را قبول نخواهم کرد ...

حضار که مدیر بالادستی را به خوبی می شناختند منتظر چنین اتفاقی بودند .

-         ای رانده شده ! از صحن اصلی خارج شده ...

جناب معترض که آتش کینه اش گُر گرفته بود خطاب به مدیرکل گفت :

-         خواهشی دارم ؛ اجازه دهید در سازمان این مدیر تازه وارد بمانم .

می خواهم ببینم با وجود آنهمه توانایی که شما از او سراغ دارید می تواند از عهده چون منی برآید ...

مدیر کل که نگاهش به مدیر تازه وارد خود کاملا متفاوت با انچه رانده شده در نظر داشت بود موافقت خود را اعلام کرد ...

 

 



[1] سجده بر حضرت آدم  سجده تکریم و تعظیم شأن آدم است .  

[2] ملائکه

  • من توی این قضیه برای خودم یه چیز قابل تصوری رو در نظر گرفتم .. گفتم یه کل کلی بین خدا و شیطون شکل گرفته بر سر آدم .. حالا اینجا دیگه همه چی به من بستگی داره که کدوم طرفی باشم ..
    با کارهام طرف خدا رو می گیرم یا شیطون ؟!؟
    پاسخ:
    این داستان حتما ادامه داره 
    البته متن داستان بر اساس آنچه قران بهش اشاره داره و در روایات خواندیم هست
    یه روایتی از این داستان رو جناب مهدی آرانی نوشتن اگه بشه پیداش کرد خیلی جذاب نوشتن 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی