وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

روز آخری

دوشنبه, ۸ دی ۱۳۹۹، ۰۸:۴۳ ق.ظ

آن روز صبح همراه برادرم سامر و همسرم پنی به آپارتمان مادرم رفتیم تا با آن خانه وداع و تخلیه‌اش کنیم. انتظار داشتم خانه‌ای سرد و خالی از زندگی باشد. خانۀ والدینم، خانۀ سال‌های میانی؛ سال‌های یک زندگیِ طبقۀ متوسطی که بس پرآشوب، پردردسر و مملو از تراژدی نیز بود. خانه‌ای که، چه در گذشتۀ دور و چه همین اواخر، ماجرا زیاد به خود دید و هر دوی والدینم توی تابوت‌هایشان از آنجا خارج شدند. قرار بر این بود که خانه را پس از تخلیه پس بدهیم، خانه‌ای که مادرم صاحبش نبود و من دیگر هرگز مجبور نخواهم بود که شاهدِ بیرون‌بردن جنازۀ کسی از آنجا باشم. اما برخلاف انتظار، خانه را آن‌قدرها هم خالی از زندگی نیافتیم. پدر و مادرم هنوز آنجا بودند، همان‌طور که بخشی از خودم آنجا بود، بیش‌ازآنچه انتظارش را داشتم.

پاراگراف بالا بخشی از داستان زندگی رجا شحاده بود که از روزهای آخر زندگی مادرش می نویسد. او که برای تخلیه خانه از اسباب پا به منزل می گذارد پدر و مادر از دست داده اش را می بیند. 

همیشه در روضه های فاطمیه این بخش را دوست دارم که روضه خوان از خاطرات به جا مانده فاطمه می گوید و بچه هایی که مادری جوان را از دست داده اند. 

بگذارید راحت تر بنویسم. اینجا محل نزول ملائکه بود. خانه کاهگلی علی و فاطمه که پیامبر هر روز با دلی لبریز از محبت پشت درب آن قرار می گرفت و صدا می زد: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه. این روزها درگیرم. شاید سخت باور شود اما همیشه برای من سوال بوده مولایم حسن بن علی آن همه خاطرات که یکی از انها برای فرو ریختن چهارستون بدن پهلوانی کافیست را کجا جای داده است. 

مادر رفت. امروز صبح به روایت هفتاد و پنج روز خودش را خانه را مرتب کرد. لباس بچه را شست . کودکان را استحمام کرد و برای چند روز نان پخت. فاطمه فاطمه است. مولا راه خانه در پیش می گیرد. نگاه فاطمه سلام الله با امیرالمومنین در هنگام ورود به خانه گره می خورد. می بینم الحمدلله بهتری خانم! 

لحظاتی سکوت همه جا را فرا می گیرد. زمین و زمان منتظرند تا فاطمه سلام الله علیها پاسخ دهد، خدا رو شکر. اما چندکلمه کوتاه پهلوان عرب را درهم شکست. لب های خسته وا شد. علی جان! امروز خواب پیامبر را دیدم که به من فرمودند: فاطمه جان امشب مهمان ما هستی... 

این خانه پر است از خاطره. خاطرات روز آخر از ذهن کسی خارج نمی شود. اینکه دوباره بعد از چند روز نان دستپخت مادر را خوردند را مگر می شود فراموش کرد. فضه و اسما کمی کارشان کم شده و البته تجربه به آنها ثابت کرده این بیمار قصد سفر دارد که روز اخری بلند شده است. 

این خانه پر است از فاطمه و خاطراتش. 

۲ ۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی