وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

من فرزندی دارم که توجهی به او نمی کنم. شاید این روزها بدترین چیزی که به شدت فکر کردن به آن آزارم می دهد همین موضوع باشد. فرزندی که برای متولد کردنش مشقت ها کشیدم ولی حالا رها شده در فضای پر از تشنج وب می باشد. 

فرزندم  را دوست دارم. با تمامی خرابی حالم روزی یک بار سری به او می زنم. حالا و احوالش را می پرسم. دلجویی می کنم و خداحافظی تا فردایی که معلوم نیست با چه حالی به سراغش بیایم. 

انتهای سال است. میخواهم از همین امروز پدر خوبی برای فرزندم باشم. هر روز حرف هایم را به او بزنم. تجربیاتم را با او درمیان بگذارم. حضرت استاد امروز بیانی داشتند که خیلی برایم دلنشین بود. فرمودند: حتی شده دو خط روزانه بنویس. 

دو خط اول؛ 

یکی از تجربه هایی که این مدت بدست آورده ام کار تربیتی در مسجد بوده است. تجربه رعایت توازن و تعادل در ارتباط با نوجوانان و جوانان. این قشر بدست توجه بیشتر را حتی اندازه عدسی بیشتر می فهمند. گاها بعد از مسجد پیام هایی را دریافت می کنم که تلنگری جدی به حساب می آید. اینکه نوجوانی می نوسد:« آقا محمد شما مهدی را بیشتر از بقیه دوست داری، امروز چندبار در جواب مهدی، جانم جواب دادید.» و من به خاطر ندارم که چنین کرده باشم. 

۰ ۰

خیلی دلم برای روزهایی که هیچ وقت آن را تجربه نکرده ام تنگ شده است. شاید بگویید این تناقض است. خب حقیقت این است که ما در گاهی در خودمان زندگی می کنیم. این اتفاق برای ما در تمامی روزها به وقوع می پیوندد که بین ای کاش های خود به زندگی، رفتار، برخورد، جایگاهی را متصور شویم و با آن سر ذوق بیاییم. 

من هم مانند مابقی انسان و بهتر است بگویم چون شما، ساعتهایی را به آنچه دوست دارم باشم فکر میکنم و بعد که حسابی کیف کردم رهایش می کنم تا خودم باشم. چند مدتی است بیش حد به این می اندیشم که این من با آن من چقدر فاصله دارد و آیا می شود این فاصله را کم کرد و یا از بین برد؟ دوست دارم که خودمی باشم که دوست دارم. 

چند مدتی است تازه این کوته فکری غلبه کرده ام که فکر می کردم آموختن سرمایه گذاری نیست. البته نه در این حد. بگذارید شفاف تر بگویم. می گفتم: خب این آموزش را دیدی بعدش؟؟؟؟ و میرفت به مرحله رها سازی. بالاخره استارت زدم و یا همان بهتر که بگویم شروع کردم تا کمی زبان پارسی را نیز پاس داشته باشم. 

از یه آموزش 16 ساعته برای سرمایه گذاری روی خودم شروع کردم و حالا جرات این را پیدا کردم که آموزش 50 ساعته یک ساله ای را نیز شرکت کنم. من می خواهم به من اصلی نزدیک شوم. یا بهتر اینکه من میخواهم آنی باشم که باید باشم. 

پیشنهاد : روی خودتون سرمایه گذاری کنید. 

۱ ۰

روزی روزگاری منتظر بودم تا صبح شود و دستی به صفحه کیبورد بکشم و کلمات را کنار هم قرار دهم و امروز روی لبم اللهم الرزقناییست به بلندای آسمان هفتم. 

چقدر شیرین است دستنوشته های هرکسی برای خودش. من این حس را برای نوشته های خودم دارم با اینکه وقتی صدای خودم را می شنوم حسی کاملا معکوس دارم. 

نوشتن همیشه حالم را خوب می کرد. بخصوص وقتی کلمات خودشان سر می خوردند و مانند سیلی به راه می افتادند. برخی پست ها را این طور نوشت ام. 

این روزهای آخر سال درگیرم به کارهایی که نمی دانم انجامش درست است یا صرفا وقتم را به فنا می دهم. از آموزش ایلاستریتور گرفته تا طراحی سایت و مقتل خوانی و پست گذاشتن و ... 

خدایا ما را مفید قرار بده. چقدر برخی اینچنین اند. وقتی خودم را با کسی مانند علامه عسکری مقایسه میکنم دوست دارم زمین دهان وا کند وا مانند اژدها مرا ببلعد بدون حتی یه یک لیوان آب اضافی.

خیلی خوب است انسان مفید باشد. 

راستی! شما مفید هستی؟ 

۱ ۰

فاصله طبقاتی چیست؟ 

این دوکلمه جادویی که سال هاست نقل محافل است و به عنوان برانگیزاننده در مجالس به کار خود ادامه می دهد را هر کسی به روش و شیوه خود معنا می کند. 

جدا از همه تعریف های علمی و عامیانه ای که برای این کلمه  بیان شده می خواهم نگاه خود را در این باره بگویم. به نظر این حقیر، باید برجی چند صد طبقه را در نظر بگیریم. هر چه به طبقات بالایی برج نزدیک می شویم امکانات و رفاهیات بیشتری را شاهد خواهیم بود. مثلا پنت هاوس (با غلظت تمام بخوانید.)استخر، زمین گلف و چیزهایی که من خبر ندارم.

زمانی در مملکت ما تمام طبقات این برج پر بود از افراد مختلف جامعه. یعنی ما در طبقه اول ساکن برج داشتیم تا طبقه آخر. فاصله طبقاتی ما با طبقه بالایی یک طبقه بود و به این خاطر امید رفتن به طبقه بالاتر وجود داشت و پله های ترقی قابل هضم بود. 

اما امروز؛ همان برج را در بگیرید. با این تفاوت که این برج علاوه بر همکف ده طبقه زیر زمین هم برای زندگی وجود دارد و این نکته حائز اهمیت که از طبقه هم کف تا چند طبق بالای برج خالی و بدون سکنه است. 

یعنی یا دارایی یا ندار. طبقه متوسطی وجود ندارد. تورم بالای 30 درصد(طبق آمار دولتی) و افزایش حقوق همچنان در کوچه پس کوچه های گرفتن تصویب. در حالی که خودشان می گویند متوسط درآمد جهت زندگی ای ساده باید 5 میلیون است افرادی را داریم که با یارانه و کمک معشیتی ها زندگی می کنند. 

طبقات میانی به زیر زمین نقل مکان کرده اند. طبقات بالایی بالاتر رفته اند و حالا نزدیک خدانید و بنده ها را از بالا به نظاره نشسته اند. طبقات پایین امید برای رسیدن به همکف را تا حدودی از دست داده اند و همچنان ما منتظر رونقی هستیم که آقایون هشت سال پیش وعده داده اند و اینجاست که باید گفت شما جیب ما را نزن رونق پیشکشمان. 

اللهم بارک لنا! خدایا این انتخابات پیش  را بر ما مبارک گردان. ازمجلس انقلابی که با های و هوی فراوان بر کرسی تکیه زدند هم طرح شفافیت آرا نمایندگان رای نیاورد و این یعنی روال همان روال است و فقط کمی محاسن (ریش) اضافه شده و کمی دکمه لباس از بالاتر بسته می شود. 

ادامه دارد. 

۱ ۰

خیابان ها پر شده از صدای سرودهای انقلابی و ماذنه ها و بلندگوهای دولتی و مسجدها بوی گل و یاسمن را پخش می کنند... امام آمد و شاه رفت را بر در و دیوار چسبانند و روزها را نام گذاری می کنند و ده روز برنامه های شبانه و روزانه را ابلاغ ...

اینهایی که متصدی امور فرهنگی هستند کجا زندگی می کنند؟ آیا در دفترهای گرم و شیکشان لحظه به لحظه از حال مردم با خبرند و از روی اینکه دیگر دغدغه معیشتی مانده روی زمین نمانده به جلسات تدوین برنامه های فرهنگی روی می آورند؟

جانا !!! بزرگوارا!!! کمی از پله های صعب العبور دفتر طبقه چندمت پایین بیا و بی خیال نارگیل هاشو تا ببینی کار فرهنگی بدون پشتوانه و نگاه سیاسی اقتصادی دردی است بر زخم های هرروز نمک مالی شده مردم...

تاج سرا!!! با مراما!!! حالاکه حقوق چند ده میلیونی را نوش جان (شما بخون کوفت) می کنی کمی هم برای حلال شدنش تلاش کن. بچه ها را که به حمدلله در سیستم اداری اقتصادی چپادیده ای و اقتصادشان رو به راه است. حال زحمتی بکش برای اینکه بفهمی کار فرهنگی ات چرا دردی را درمان نمی کند کمی فکر کن.
شاید بگویید که ربط فرهنگ و اقتصاد را در این جملات پیدا نمی کنیم. شخصیت زبیر را در همان اسلاید ها مرور کنید. شخصیتی فرهنگی، سیاسی و انقلابی.

بازاری مشغول کار خود است. واردات و صادرات را می فهمد. نیاز و عرضه را درک می کند. اما آدم سیاسی و فرهنگی که تخصصی در اقتصاد ندارد با بازار چه می کند؟عده ای می گویند فلانی (مرحوم متوفای استخر) پدرش فلان مقدار زمین و سرمایه را داشت. نوش جان اموات و احیاءش اما چرا این لامصب تمام نمی شود. آیا اینها از همین نظریه پیروی می کنند که پول، پول می آورد؟ درست است همین ها هستند که چرخه اقتصاد را لنگ می کنند. همین هایی که سیاست بازی برایشان رانت های کلان را به ارمغان آورده و چه ارمغان تاریکی است این بادآورده ی جهنم ساز.

امثال زبیر ها هنوز زنده اند. انقلابی، جبهه رفته و سیلی خورده، شکنجه و تبعید شده ...
در تعریفی مقام معظم رهبری انقلابی ها رو به دو دسته تقسیم می کنند، انقلابی هایی که بعد از انقلاب پای کار مانده اند و ادامه می دهند تا نتیجه نهایی صورت بگیرد و دسته ای که بعد از انقلاب سهم خواهی کرده اند. سهم مالی، جایگاه و مقام و ...


امام نیامد که ما پرچم بزنیم و در و دیوار شهر را پر کنیم از پوستر و شرشره. نه جانا!!! آمد تا دستگیر مستضعفین جهان باشیم نه با سفره های خالی مردم خودمان. امامان آمد تا ریشه های فساد را به آتش بکشیم و دست مفسد را در هر جایگاهی که هست قطع کنیم از بیت المالی که امیرالومنین بخاطر آن به برادرش نیز رحم نکرد اما عده ای پروار کرده اند گرگ های دندان تیز کرده ی اموال مسلمین را ...


امام نیامد تا کارگری هفته ای چند بار شرمنده زن و بچه اش شود و آن دیگری بخاطر نان شبش تن به خود فروشی دهد و کسی از شکم سیری در خیابان با دست درازی پدرش به بیت المال مستی کند و عربده مایه داری بکشد....


ناخوش احوالم
کسی برای اجازه چند صد هزارتومانی ش مانده است و آن پروار شده در خانه ی چند ده میلیاردی ش دم از کاربرای اسلام می زند. ای دمت بدون باز دم بماند.

پست اینستاگرامی مرتبط با این نوشته را از دست ندید. 


نمی نویسم . #فساد #مفسد #سرمایه #جنگ #امام #مبارزه #دولت #حسن #روحانی #ظریف #هاشمی #فائزه #رفسنجان #مردم #معیشت #انقلاب #فجر #گرسنگی #مستضفین #میلیارد #بیت_المال #تولید #اقتصاد #آمریکا #نفوذ #پول #رشوه #رانت #قوه_قضاییه #تن_فروشی #اعتیاد

۱ ۰

می گویند قیامت یوم الحسره است. انسان، حسرتِ شده ها و نشده هایی را می خورد که به وقوع پیوسته است. حسرت انجامیده ها و نینجامیده ها. حسرت حرکتی کند یا تند. 

امروز حال و هوایم را که پیش بینی می کنم می بنیم رو به بارانی شدن است. بادهای موسمی وزیدن گرفته و نقشه های ماهواره ای نشان می دهند که از رفتن کنار رودخانه ها باید اجتناب شود. در بخش هایی نیز رگبار پراکنده احتمال وقوع دارد. 

دنیایی که در روایات دو روز طول آن را برآورد کرده اند را چه به یوم الحسره خوانده شدن. آیا می ارزد برای این دو روز که بسته به سرعت اینترنت به چند ساعت هم کاهش پیدا کرده حسرتی بخوریم؟ حسرت نداشته ها، نشده ها، نرفته ها، نکرده ها و ... 

بیایید باهم حرف بزنیم. از حسرت هایی که اطرافمان رقص و پایکوبی می کنند. ما را به خود مشغول کرده اند تا ما فرصت های دیگر را نیز از دست بدهیم. 

یوم الحسره در دنیا را زنجیره ای بهم تنیده از ارتباطات دنیایی دارد و وارد شدن برای کشف این پیچیدگی ها چیزی جز از دست دادن های فرصت های پیش رو ندارد. 

ترکیبی از منطقی بودن، داشتن برنامه ریزی و توکل می تواند راهگشایی کند. 

۱ ۰

جانا! 

دلم برای گفت و گویی شانه به شانه تنگ شده است. یادت هست؟

همان قرارهای اولیه را می گویم. همان هایی که هیچ اتفاقی نمی تواند آن ها را از ذهن پاک کند. 

تو را نمی دانم اما من به شدت این روزها به کنار هم بودن احتیاج دارم. به اینکه ضربان قلبت را حس کنم. نگاهم را به نگاهت گره بزنی و خیره خیره به عالم خیال سفر کنیم. 

جانا!

کسی نمی داند شدت عشق و علاقه ام را و امروز که راهی سفر شده ای دیگر خودم هم نمیدانم که چقدر دوست دارم... 

من مانده ام و واگویه هایم... 

ما با توام 

بدون تو رنگی ندارم 

افرااد زیادی این مدت اداعا کرده اند که می توانند باشند اما خدا می داند که حتی اندازه ناخن انگشت کوچکت هم نتوانسته اند.

دلتنگم جانا!!! 

۰ ۰

چه روزی بشود امروز. صبح مقداری دیرتر بیدار شدم. اما از آنجا که سرعت تعویض لباسم را در گینس می توان ثبت کرد و از طرفی چون سری با موهای کوتاه دارم معطلی شانه و ژل و مخلفات را ندارم مانند روزهای قبل بدون کمترین تاخیری آماده شدم.

با عجله ای بی جا به سمت ماشین آمدم. سوییچ در جایگاه مقدسش قرار گرفت و چرخش اول... صدا بلند شد؛ توو هوای گرم بندر توی بازار خرمشهر دیدمت با نشناسی نفسم در نمیومد... 

یک آهنگ بندری از محسن چاووشی ... 

خدا باقی روز را بخیر کند.

ضبط را خاموش کردم چون با «خودم حرف زدن» را به هر چیزی ترجیح می دهم. 

یکی از شیرین ترین و مفرح ترین کارهای من زمزمه کردن است و این حلوای قند حال دلم را تنظیم می کند 


(این پست برای قبل ایام فاطمیه است)

۱ ۰

امروز هوای شهر آفتابی است 

خدا به شدت برای بندگانش در این زمستان برنامه تابستانه ریخته است 

 و ما همچنان نمی دانیم حکمت کارهایش را 

خدایا زمستان دلم را بهاری کن 

اصلا من سوز گرمای تابستان را برای حال و هوای این روزهایم میخوام

میخواهم در خودم قدم بزنم 

ژاکت و پولیوری که مادرم برایم خریده بپوشم 

خیس شوم در گرما و تشنگی امانم را ببرد

همان آهنگ قدیمی را گوش بدهم 

آرام آرام قدم بردارم 

و من باشم و تویی که فرسنگ ها فاصله مکانی هم نمی تواند باعث شود جدا شده بدانمت ... 

۰ ۰

این انتهای جاده را فراموش نکن 

من با خیال آمدنت شبها تا صبح در سرمای استخوان سوز خیره به تاریکی ها نشسته ام ... 

تا کورسویی زده می شود دلم پر می کشد؛ آمدآمد از زبانم نمی افتد تا سوسوی آن دوردست ها محو گردد

من همان شوق را روزی صدبار مشق کرده ام تا میلم هزاران برابر شود 

برای لحظه دیدارت ثانیه شماری نمیکنم 

من جانم را هر روز برایت لب جوی عمر ذبح میکنم تا بدانی چقدر مشتاقم... 

۱ ۰