وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

خوشحالم تورو دارم حسین

بیشتر ...

مطالب پیشنهادی

قوی بشویم تا جنگ نشود

قوی بشویم تا جنگ نشود

بشس

چند نکته مهم که مقام معظم رهبری در دیدار با فرماندهان و کارکنان ارتش بیان داشتند می نویسم تا در موردش کمی بنویسیم.

متن کامل
رابطه نامشروع با کتاب

رابطه نامشروع با کتاب

lndv

همیشه برای من سوال بوده که چرا مسئولین سمت کتاب نمی روند و در برهه ای از زمان صرفا بر اساس تجربیات خود عمل می کنند. این سوال آنقدر در ذهنم ماند تا به مرز پوسیدگی رسید

متن کامل
افسر جنگ نرم

افسر جنگ نرم

ثلص

ابعاد اتفاقات این چند روز را باهم بررسی کنیم و نگاهی که خود به این ماجرا داشتیم را موشکافانه مورد نقد قرار دهیم. در جمعه 13 دی ماه سردار رشیداسلام سپهبد قاسم سلیمانی به طور ناجوانمردانه

متن کامل
باور دشمنی

باور دشمنی

sas

چرا نمی خواهیم باور کنیم دشمنی دشمن را؟ به کدام آیه و سوره قسم بخورد و یا چه کاری مانده تا انجام دهد که ما به این یقین برسیم دشمن است؟ دیشب در حال مرور دو کتاب از جناب سید هاشم میرلوحی

متن کامل

خدمت مقدس سربازی

  • ۲۹

در زمان خدمت مقدس سربازی که الهی هیچ وقت برنگردد با کتاب خو گرفتم. تناقض در جمله قبل را در پاراگراف های بعد جبران خواهم کرد. سربازی بودم آرام، کم حرف، حرف گوش کن و کار بلد. آرام بودنم طوری بود که شهید خطابم می کردند و البته خدا از دل بندگان خود آگاهی دارد. در واحد عقیدتی مشغول به خدمت شدم. در اتاق ما چهار سرهنگ، یک سرگرد، یک سروان حضور داشتند که در کنار همه این عزیزان یک عدد سرباز 18 ماه خدمت را هم قرار دهید که خودش را خیلی فرض می کرد و دست به سیاه و سفید نمی زد و البته اگر می خواست کاری کند با گندی که می زد همه را پشیمان می کرد. 

در کنار این سرباز 18 ماه خدمتی، یک سرباز دیگر که با مدرک لیسانس وارد شده بود را هم اضافه کنید که در میانه راه به ما پیوسته بود. مغرور، تنبل، پر ادعا، اینها کمترین نسبت هایی است که می توانم بار آن عزیز کنم. بعد از خدمت نیز چند باری دیدمش ولی میل سلام و علیک هم با آن بزرگوار نداشتم. 

حالا این دو عزیز و کارهای نکرده شان را بگذارید کنار 6 نیروی رسمی که مانند بولدزر کار می کردند و انتظار داشتند این حقیر سراپا تقصیر نیز با آنها همگام شوم. آن دو سرباز وظیفه نشناس که یا کمر درد داشتند و یا کار در شان نداشته شان نبود و در نتیجه من بودم و آن حجم کار. از ساعت 7 صبح تا دو بعد از ظهر در اختیار عقیدتی بودم  و بعد از آن باید خودم را به قرارگاه معرفی می کردم تا در لوحه نگهبانی مشغول به خدمت شوم. شما حساب کنید حدود 54 ساعت در پادگانی بودم که با منزلمان 6 دقیقه فاصله داشت.

همه این ها را گفتم تا به اینجا برسم که آن همه اعصاب خردی را فقط یک چیز تسکین می داد و آن، اتاقکی بود پر از کتاب که به شکلی بی نظم مانند انباری های متروکه روی هم چیده شده بود.

در زمانی که به صورت آماده در قرارگاه بودم بعد از وقت اداری به آن اتاقک سر می زدم و کتاب ها را مرتب در قفسه هایی که وجود داشت  براساس نوع کتاب چیدمان می کردم. این پروسه حدود 18 ماه زمان برد چون آنجا آرامشی برای من به همراه داشت که نمی خواستم به اتمام برسد. 

آنجا هر کتابی در دستم قرار می گرفت تورق می شد. زندگی 18 ماهه من با کتاب به آنجا رسید که با گذشت 20 سال از پایان خدمت همچنان دوست دارم آن اتاقک را تجربه کنم. 

رابطه نامشروع با کتاب

  • ۳۷

lndv

همیشه برای من سوال بوده که چرا مسئولین سمت کتاب نمی روند و در برهه ای از زمان صرفا بر اساس تجربیات خود عمل می کنند. این سوال آنقدر در ذهنم ماند تا به مرز پوسیدگی رسید

کنا معکم امروز سیستان است

  • ۴۱

سوال؛ آیا لذتی بالاتر از خدمت به خلق وجود دارد؟ 

این روزها حتی جرات نگاه کردن به تصاویر منتشر شده در فضای مجازی که از حال و هوای سیستان مظلوم می گویند را ندارم. خجالت تمام وجودم را فرا گرفته و از زنده بودنم شرم دارم. 

اینکه در قران آمده انسان را به فرزندو اموال امتحان می کنند حقیقتی است که نتیجه آن برای من کاملا مشخص است. همیشه در این موراد می گویم کاش این همه دغدغه خانه را نداشتم.

کرمانشاه، آق قلا، لرستان و حالا سیستان مظلوم. راستی ما از سیستان چه می دانیم. از مردمی که وضع قبل و بعد انقلابشان از لحاظ معیشت تغییر آنچنانی نکرده است(لینک صحبت های نماینده سیستان). آیا شما هم مانند من فقط از بادهای 120 روزه می دانید یا کپر نشینی و نبودن آب، صنعت و ... 

این روزها سیستان همان کربلاست و ندای هل من ناصر بلند شده است. این امتحان سخت برای کسانی است  که در هر محفلی می گویند یا لیتنا کنا معکم. آری کنا معکم امروز سیستان است... 

افسر جنگ نرم

  • ۳۸

ثلص

ابعاد اتفاقات این چند روز را باهم بررسی کنیم و نگاهی که خود به این ماجرا داشتیم را موشکافانه مورد نقد قرار دهیم. در جمعه 13 دی ماه سردار رشیداسلام سپهبد قاسم سلیمانی به طور ناجوانمردانه

باور دشمنی

  • ۵۲

sas

چرا نمی خواهیم باور کنیم دشمنی دشمن را؟ به کدام آیه و سوره قسم بخورد و یا چه کاری مانده تا انجام دهد که ما به این یقین برسیم دشمن است؟ دیشب در حال مرور دو کتاب از جناب سید هاشم میرلوحی

سفر به تهران

  • ۴۸

تهران

بالاخره نافله ها و ندبه های نیمه شب جواب داد و توفیق سفر به شهر دود و ترافیک، تهران بزرگ نصیبمان شد. یک دوره آموزشی فوق العاده عالی و کاربردی (در ظاهر) که قبلا در دانشگاه یک ترم برای گذراندن

سردار دلها

  • ۶۵

سردار

حاج قاسم رفت اما هزاران قاسم سلیمانی در این سرزمین وجود دارند که ادامه دهنده آرمان او باشند، ادامه دهنده راه فرزند روح الله. این سرزمین پر است از کسانی که حاضرند نه از جسم حتی نامشان را هم چیزی نماند اما وجبی از خاک این سرزمین مورد تعرض قرار نگیرد. 

این روزها چشم ها حکایتی دارند، یا سرخ اشک اند یا آماده باران. انگار باران مهربانی بر سر خیلی ها که حتی رابطه ی مهربانی با انقلاب هم ندارند باریده است. این چنین روزی را فقط برای امام دیده ایم. چشم ها دودو می زنند برای پیدا کردن عکس سردار در کوچه ها و خیابان ها تا لحظاتی هم که شده خیره شوند با چشمانی که اشداء علی الکفار بود و رحما با دوستان... 

تمام فضا آکنده از بوی سرداری است که انگار به شهادت رسید تا به برخی یقه سفیدها، مسئولین، مدیران و دست اندر کاران بفهماند می شود 21 سال در سخت ترین شرایط بود اما ذره ای از بیت المال هزینه خود نکرد. می شود شب ها سر روی خاک صحرا گذاشت در کنار لشکری از افغان ها که خیلی ها آنها را حتی برای کارهای ساده هم در این مملکت قبول نمی کردند. حاج قاسم رفت تا دوباره تکرار کند که می شود در لباس خاکی ساده ای بر دل ها حکومت کرد، می شود بدون بیلبوردهای تبلیغاتی، برج و بارو، ماشین آن چنانی و خانه چند میلیاردی سرت بالا باشد. می شود به جای سرمایه داران، فرزندان یتیم شهدای مدافع حرم دورت را گرفته باشند و حال خوب داشت...

دلتنگم ... 

سردار سلیمانی

  • ۶۶

پنج شنبه ها در مسجد می مانیم و چون مخاطبمان نوجوانان هستند تا صبح از شلوغ کاریهایشان خواب نداریم. بعد نماز صبح چشمانم دیگر تحمل نداشت و خواستم برای لحظه ای هم شده چشمانم را ببندم. 

هر چند خسته باشم تماسم برادرم را رد نمی کنم چون خواب شیرین در مقابل صدای دلنشینش تلخ است و زهر مار. تماس گرفت و بغض در صدایش به شدت حس می شد. داداش ! داداش ! نگران شدم و سوال پرسیدم . جواب، ستون های زندگی ام را بهم ریخت... 

سردار سلیمانی شهید شد... 

حذف پست

  • ۴۹

تمام پست های اینستاگرامم را پاک کردم . به قول و فرموده خداوند که در قران به دفعات آمده : شاید هدایت گردید(البته خودم شاید هدایت گردم). منتظر بازخورد هستم.

پست خوب مانند فرزند است احیانا اگر حذف شود روز و شب و ماه و سال را خراب می کند اما من با حذف 83 پست و 10 ها استوری چنین حالی پیدا نکردم. 

چرا من نسبت به پست هایم حسی نداشتم؟ 

وقتی مانند شخصی غریبه که در اینستا ولگردی می کند به صفحه خودم سر می زدم هیچ چیز جذب کننده ای مرا به سمت خودش نمی کشید. به این فکر رفتم چه لزومی دارد که کسی کیلومترها آن طرف تر من را به خاطر چنین پست هایی قبول کند. پاک کردم چون تاثیرگذار نبود.

گاهی خانه تکانی می کنم از پست های وبلاگ گرفته تا پست های اینستاگرام، اما این بار جنسش  کمی فرق داشت. این خانه تکانی به خودم هم باید سرایت کند. یعنی باید خودم و اعمالم را نیز مورد تفقد قرار دهم و هزار البته اطرافیانم را. 

من از پاک کردن حراسی ندارم هر چند درد دارد و بارها تجربه کرده ام. 

دلم را بدرد اوردی

  • ۹۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید