وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

تا دیروز حیاط خانه جای بازی بچه ها بود امروز یادآور شبی که آستین در دهان به شستشوی بدن نحیف مادر نظارگر بودند. حیاط محلی بود برای شادی های کودکانه و دویدن های از روی ذوق؛ اما حالا رمقی به پا نمی ماند برای راه رفتن... 

خانه بی مادر خانه نیست غمخانه است؛ آن هم مادری که دخت نبی مکرم اسلام بود و همسر علی علیه السلام و مادری به معنای واقعی کلمه مهربان... 

وصیت نامه اش حکایت از همین مهربانی دارد. لازم الاجرا بود ازدواج امیرالمومنین و دختر ابی العاص. فرمود: بعد از من با امامه ازدواج کن زیرا امامه نسبت به فرزندان من مانند خود من مهربان است.

۰ ۰

آن روز صبح همراه برادرم سامر و همسرم پنی به آپارتمان مادرم رفتیم تا با آن خانه وداع و تخلیه‌اش کنیم. انتظار داشتم خانه‌ای سرد و خالی از زندگی باشد. خانۀ والدینم، خانۀ سال‌های میانی؛ سال‌های یک زندگیِ طبقۀ متوسطی که بس پرآشوب، پردردسر و مملو از تراژدی نیز بود. خانه‌ای که، چه در گذشتۀ دور و چه همین اواخر، ماجرا زیاد به خود دید و هر دوی والدینم توی تابوت‌هایشان از آنجا خارج شدند. قرار بر این بود که خانه را پس از تخلیه پس بدهیم، خانه‌ای که مادرم صاحبش نبود و من دیگر هرگز مجبور نخواهم بود که شاهدِ بیرون‌بردن جنازۀ کسی از آنجا باشم. اما برخلاف انتظار، خانه را آن‌قدرها هم خالی از زندگی نیافتیم. پدر و مادرم هنوز آنجا بودند، همان‌طور که بخشی از خودم آنجا بود، بیش‌ازآنچه انتظارش را داشتم.

پاراگراف بالا بخشی از داستان زندگی رجا شحاده بود که از روزهای آخر زندگی مادرش می نویسد. او که برای تخلیه خانه از اسباب پا به منزل می گذارد پدر و مادر از دست داده اش را می بیند. 

همیشه در روضه های فاطمیه این بخش را دوست دارم که روضه خوان از خاطرات به جا مانده فاطمه می گوید و بچه هایی که مادری جوان را از دست داده اند. 

بگذارید راحت تر بنویسم. اینجا محل نزول ملائکه بود. خانه کاهگلی علی و فاطمه که پیامبر هر روز با دلی لبریز از محبت پشت درب آن قرار می گرفت و صدا می زد: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه. این روزها درگیرم. شاید سخت باور شود اما همیشه برای من سوال بوده مولایم حسن بن علی آن همه خاطرات که یکی از انها برای فرو ریختن چهارستون بدن پهلوانی کافیست را کجا جای داده است. 

مادر رفت. امروز صبح به روایت هفتاد و پنج روز خودش را خانه را مرتب کرد. لباس بچه را شست . کودکان را استحمام کرد و برای چند روز نان پخت. فاطمه فاطمه است. مولا راه خانه در پیش می گیرد. نگاه فاطمه سلام الله با امیرالمومنین در هنگام ورود به خانه گره می خورد. می بینم الحمدلله بهتری خانم! 

لحظاتی سکوت همه جا را فرا می گیرد. زمین و زمان منتظرند تا فاطمه سلام الله علیها پاسخ دهد، خدا رو شکر. اما چندکلمه کوتاه پهلوان عرب را درهم شکست. لب های خسته وا شد. علی جان! امروز خواب پیامبر را دیدم که به من فرمودند: فاطمه جان امشب مهمان ما هستی... 

این خانه پر است از خاطره. خاطرات روز آخر از ذهن کسی خارج نمی شود. اینکه دوباره بعد از چند روز نان دستپخت مادر را خوردند را مگر می شود فراموش کرد. فضه و اسما کمی کارشان کم شده و البته تجربه به آنها ثابت کرده این بیمار قصد سفر دارد که روز اخری بلند شده است. 

این خانه پر است از فاطمه و خاطراتش. 

۲ ۰

هفتاد و پنج روز گذشته است. چراغ خانه سوسو می زند. بچه ها با همین پلک های نیمه جان دنیایی دارند. شاید دیگر بعد از آن روز کذایی خنده بر لبانشان نقش نبسته اما، مادر دارند. 

مولا روزها را در نخلستان می گذراند. ماندن در خانه برای امام نفسی نمی گذارد. مگر می شود آب شدن عزیزت را ببینی و دم نزنی. فضه و اسماء  تمام تلاش خود را کرده اند تا چیزی در کار خانه کم نگذاشته باشند اما مگر می شود جای فاطمه سلام الله علیها را پر کرد؟ مگر غذایی برای بچه ها دستپخت مادر می شود؟ مگر موهای دختر را کسی غیر مادر می تواند با ناز و نوازش مادرانه شانه بزند؟ 

خانه بدون فاطمه خانه نیست. هویت خانه بودنش را از دست می دهد. این خانه کاهگلی علی را بدون فاطمه ندیده است. دیوار چین هم باشد فرو می ریزد زیر بار غمی که روی خشت به خشت این دیوار قرار گرفته. 

بگذارید کمی دلتان را بسوزانم. خدا این دیوار را حفظ کند روی تمام دیوار های عالم را سفید کرد. در همین چند قدمی، دیواری بود که چهره مولا را در هم می کشید و غصه ی عالمی رو سینه فرزندی فرود می آورد. همان دیواری که فاطمه در گیر و دار کشیدن برگه فدک از دست آن نانجیب گرفتار آن شد. 

۲ ۰

اکثر کسانی که پا به عرصه وبلاگ نویسی گذاشته اند نه دوره ی نویسندگی را گذرانده و نه آنچنان مطالعات عمیقی داشته اند که بخواهند دریافت های خود را در قالب نوشته در وبلاگ ارائه دهند. شاید حسی مانند دوره ای که تازه شبکه های اجتماعی مانند تلگرام و واتساپ بوجود آمده بود گریبان پر از چین و چروک ما را گرفت که از قافله عقب نمانیم و همان شد که الان من در خدمت شما در حال نوشتن پست باشم. 

حالا که زمانه کمی تغییر کرده و کمتر وبلاگ ها به چشم می آیند شاید وقت آن رسیده باشد کمی تغییر در خود ایجاد کنیم و به سمت نوشتن حرفه ای برویم. 

از دوره های آموزش نویسندگی که کم هم نیستند چه مجازی چه حقیقی، تا کتاب های فراوانی که از نویسندگان ایرانی و خارجی وجود دارد؛همه و همه جمع شده اند تا در این جا  یعنی همین وبلاگ بیان در کنار نوشتن، آموزش هم ببینیم. 

یکی از بهترین کتاب هایی که این مدت خوانده ام و تاثیرگذاریش را نمی توانم نادیده بگیرم کتاب «با هر دو طرف مغزت بنویس» نوشته خانم هنریت کلاسر می باشد. این کتاب همانطور که در روی جلد آن نقش بسته تکنیک های خارق العاده برای آنهایی که می نویسند را فراهم کرده است. برای اینکه شیرینی کلمات خانم کلاسر را بچشید گوشه ای از متن این کتاب را می نویسم. 

« خانم براند پیشنهاد می کند که ساعتی بیدار شدن عادی تان هر چه که هست، نیم ساعت یا حتی یک ساعت زودتر بیدار شوید . (همین الان صدای غرولند را می شنوم .لطفا به خواندن ادامه دهید.) به محض اینکه از رختخواب بیرون آمدید بنویسید. بدون مطالعه بنویسید . بدون نوشیدن قهوه، بدون توقف، برای دوباره خواندن آنچه نوشته اید، بنویسید. فقط بنویسید! هر چه را که به ذهنتان می رسد بنویسید. بنویسید که این تکلیف در بهترین حالت ، احمقانه و در بدترین حالت غذاب آور است. بنویسید که شما هیچ هدفی در این کار نمی بینید. مقاله، یادداشت یا نامه ای که مدت هاست عقب انداخته اید ، بنویسید.»

۱ ۰

آقا اعتراض نکن! 
شاید هیچ چیز جای نوشتن را نگیرد اما نه این که چرخ نوشتنم پنچر شده باشد نه؛ جانی برای نوشتن ندارم. هر روز به این درگاه وامانده سر می زنم و روزهای خوشم را به یاد می آورم اما در حد یادآوری می ماند و رها می شوم. 

دیگر انگشتانم روی کیبورد جای درستش را پیدا نمیکند. خیلی اوقات با انرژی پشت سیستم قرار گرفته ام اما ترور شده ام با باز کردن مرورگر گوگل کروم مانند محسن عزیز ... 

نوشتن همین چند خط عذابی عظیم را به جانم انداخته که چرا دیگران را پشیمان می کنی. 

لطفا بخندید. اینجا قرار نیست که شما هم دست از کار شیرینی که تمدن سازی میکند بردارید. نوشتن، خواندن را به وجود می آورد و خواندن فرهنگی را نجات می دهد و یا .... 

دوستان اهل قلم فکری کنند برای ما وامانده ها!!! 

۱ ۰

خیلی اوقات باید بی مهابا به دل نوشتن زد. یه کیبورد خوشدست می خواهد و یه دل پر و آن جمله معروف که هر چه میخواهد دل تنگت بگو. 

شاید باورش سخت باشد اما نوددرصد اوقات بدون هیچ برنامه ای و هیچ نقشه راهی شروع به نوشتن میکنم. با اینکه در روز زمان زیادی از وقتم را صرف خواندن میکنم اما برای نوشتن، به خواندهایم رو نمیزنم. 

خوانده ها باید در جای خودشان قرار بگیرند و روی شعله زمان مانند فسنجان لعاب بدهند تا چیز بدرد بخوری از آب در آیند. برای همین گاهی خوانده های جدید که دست و پایم را می گیرند را به زور جدا می کنم تا بتوانم راحت تر بنویسم. 

نگران آنچه خوانده اید نباشید، روزی مانند فرشته نجات به سراغتان خواهند آمد. 

۱ ۰

یکی از از موثرترین راه های کتابخوان شدن داشتن دوستانی است که خواندن را به خوردن ترجیح می دهند. کسانی که با آنها حشر و نشر داریم می توانند بسیار در انتخاب مسیر تاثیرگذار باشند. 

در زندگی شخصی همیشه به دوستانم به عنوان سرمایه ای نگاه کرده ام که می توانم به آنها تکیه کنم. دوستانی که خودم انتخاب کرده ام نه آنهایی که به هر دلیل با چسب یک دو سه خود را چسبانده اند. 

خودم نیز به شدت از چسبیدن به دیگران اجتناب می کنم. 

رفیق کتابخوان مانند رفیق نمازخوان بالاخره آدم را کتابخوان می کنند و بالاعکس این واقعیت نیز وجود دارد. پس در انتخاب دوستان خود دقت کنیم. 

۲ ۰

آیا به عواقب کار خود در فضای مجازی می اندیشیم؟ منظور از این پست مسائل اعتقادی نیست و صرفا از جنبه های اجتماعی به آن نگاه می کنم. در قران به این اشاره شده که ما به ازای هر کار خیر و شری مورد محاسبه قرار می گیریم. شر آن به خودمان برمی گردد و خیر آن نیز همان. این می شود که انسان زیرک نسبت به تمامی اعمال خود هوشمندانه عمل می کند و برای دوری از اشتباه از امکان فکر کردن که محصول عقل سلیم است بهره می برد. 

۱ ۰

شما نسبت به کاری که سخت به نظر می رسد چه عکس العملی  نشان می دهید؟ آیا شما هم از جنس کسانی هستید که در مقابل کارهای سخت واکنش تان فرار است؟ مثال ساده ای بزنم. آیا برای قرار گرفتن در مقابل دوربین و صحبت کردن با خودتون کلنجار می روید؟ 

۱ ۰

إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً  یا برای ما صدق نمیکند یا جایی که خودش دوست دارد عمل می کند و آنجا که در آن فایده ای است تن به کار نمی دهد. تا سفره را می بینیم و غذاهای رنگارنگ مدار سیر شدن و سیستم عصبی تشخیص پر یا خالی بودن معده از کار می افتد. چشم هم که فدای قدرتش بشوم انگار او از معده گرسنه تر است. 

۰ ۰