وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

خوشحالم تورو دارم حسین

بیشتر ...

مطالب پیشنهادی

کتاب مانند ...

کتاب مانند ...

content

دیروز زمانی زیادی از وقتم صرف مطالعه شد شاید حدود 7 الی 8 ساعت و این لذتی فوق العاده را برایم به همراه داشت. ماجرای فکر آوینی کتابی که دیروز حسابی ذهنم

متن کامل
باید کتاب خوب تولید شود

باید کتاب خوب تولید شود

کتاب

مدتی بود دستم به نوشتن نمی رفت. حدود یک ماه بود که صفحه اینستاگرام را بروز نمی کردم و وبلاگ هم نیز از این قائده مستثنی نبود. دلیلش را نمی دانم. هر وقت این حالت بوجود می آید

متن کامل
استراتژی تشکیلات

استراتژی تشکیلات

کربلا

باید دوباره دور هم جمع شویم و اتفاق بزرگ را رقم بزنیم. پیغمبر نمونه ای از این جریان را برای ما به تصویر کشیده است. همه شما ماجرای کسا و آل عبا را شنیده اید

متن کامل
ایده

ایده

ایده

#پست_کوتاه چشمک شما برای خروج از رکود چه می کنید؟ وقتی حس می کنید که به انتها رسیده اید و چیزی برای نوشتن ندارید. پیشنهاد برخی بزرگان بر پیاده روی است

متن کامل

مبارز حرفه ای

  • ۹۴
باید به کناری رفت و مانند مربی ای که ورزشکارش در میدان مسابقه اس از زاویه ای دیگر به ماجرا نگاه کرد با این تفاوت که این بار آنکه وسط میدان است خودمان هستیم و باید خود دیگرمان از گوشه میدان ما را بررسی کند. برای شنیدن صدای خودمان نیاز است بال و پر بزنیم و مانند کودک پر جنب و جوش بی فعال لحظه ای آرام نداشته باشیم. 

کشیشان هیاتی

  • ۱۱۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

العمل العمل

  • ۱۰۰

هر روز نوشته های زیادی در فضای مجازی به اسامی مختلف به ثبت می رسد، از کلام معصومین گرفته تا دانشمندان. برچسب هایی که به یک نوشته الصاق می شود تاثیر زیادی در توجه افراد دارد (البته خیلی ها هیچ حسی بهشون دست نمیده). شاخک ها بلند می شود 

شب جمعه

  • ۹۸

تاریخ فراموش نخواهد کرد بدن نازنین فرزند دختر پیامبر را عریان در صحرا رها کردند ...


بنویس

  • ۱۰۲


مانند آتشفشان بودم 

پر از گدازه های سوزان 

ولی شروع به نوشتن کردم  

حالا مانند چشمه ای زلالم...



دختر شاه

  • ۱۲۱

تو کافی بود بخندی! دردهایش تسکین می یافت و قلبش آرام می گرفت... 

حق داشت! هم خنده هایت، مادرش را به یادش می آورد هم نگاه کردنت، راه که می رفتی تسبیح در دستانش به گردش می افتاد... 

شیرین تر ...

  • ۱۰۲

نیاز به دیده شدن نداشت، کسی به دیده شدن نیاز دارد که در چشم نباشد. او که 13 سال روز شب لحظه ای از جلوی چشمان عمو دور نشده و علیِ اکبرِ دومِ عموست به بال بال زدن نیاز نداشت. 

بدون تو نمی توانم

  • ۹۷

می دوید، چیزی جلودارش نبود ... نه مانند دونده ای که تمام تمرکزش رد کردن از خط پایان است. دویدنش حیاتی بود... 
نمیخواست تجربه لحظه آخر تکرار شود.

دستگاه تراش

  • ۱۱۲
حدود سه قرن از ابتدایی ترین روش برش و ساخت قطعات  که با استفاده از درخت انجام می شد تا حالا که ریزترین قطعات طراحی و ساخته میشود می گذرد.  
به دستگاه تراش نگاهی بیندازید، هیبتی برای خودش دارد، 

دعای اول صبح من

  • ۹۶

یکی از بهترین لحظات دعا، ابتدای روز است یعنی هنگام نماز صبح. وقتی خستگی رابا استراحت به در کرده ای و با صدای اذان از زیر بار سنگین تنبلی بیرون می آیی و خود را برای شکر به درگاه خدا و عبادتی خالصانه آماده میکنی.