وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

پنج شنبه ها

  • ۱۴۹

مصطفی

تعطیلی پنج شنبه ها برای ما فرصتی است تا کارهای واجبی که در طول هفته قادر به انجام آن در عالی نیستیم برسیم. من از روز شنبه تا چهارشنبه نیمی از روز را در محل کارم هستم یعنی تا حدود 4 بعد از ظهر و بعد از آن مسجد و کارهای فراوانی که وظیفه دارم را انجام می دهم. لذا زمانی که به منزل می آیم فرصت آنقدر محدود است که فقط می توانم کمی با بچه ها بازی و یا به درسهایشان برسم. البته این برنامه بازی و درسی که بیان شد در این مدت بشدت کاهش پیدا کرده و تمام بار بچه ها بدوش خانم عزیزم بوده است. 

حالا پنج شنبه است و  و تا ظهر در خانه می مانم هم با آقا مصطفی بازی کنم و هم فرصتی به خانم بدهم تا با تفریح و کارهای بیرون از خانه استراحتی کند. 

تصویری که مشاهد می کنید مربوط می شود به آقا مصطفی که در حال بازی است. و من از این خلوت او استفاده کرده ام و مشغول نوشتن این پست شده ام. در همین لحظه که در حال نوشتن آن هستم آقا مصطفی با کامیون حمل سیمان از کنارم عبور می کند و می گوید: گوجه! بادمجان! شیرینی...  می گویم آقا مصطفی گوجه چند: می گوید سیزده. خدا از رحمت دورشان کنند کسانی را که وضع بازارمان را این قدر بی ثبات کرده اند ...

ماجرای یک آشوب

  • ۱۶۴

لحظاتی در زندگی انسان به وجود می آید که حس از دنیا رفتن تمام وجودش را فرا می گیرد. حس نیستی، حس پایان و اینجاست که مجبور به مرور گذشته ای می شود که حاصلش این اتفاق است. 

در زندگی همه ما کسانی وجود دارند که خیلی احوالاتشان در ما موثر است من جمله مادر و پدر و ... . آیا در زندگی خود اخم مادر را تجربه کرده اید یا نگاه سنگین پدر را؟ اگر چنین شود اگر زمین و زمان دست به دست هم می دهند تا خفه ات کنند و از تمامی امکانات خود برای زمین زدنت بهره خواهند برد. 

ماجرا از یک انتقاد ساده شروع و با کوبیدن درب ماشین به پایان رسید. دیشب در حد فاصل منزل برادر تا خانه ام می دانم زندگی ام به پایان رسید. دنیا دیگر هیچ ارزشی نداشت. فاصله پنج شش کیلومتری تمام شدنی نبود. من باید گوشی موبایل در آن فاصله چندین بار زنگ می خورد و این غیرعادی بود. پشت چراغ قرمزها مرگ نزدیکترین به نظر می آمد. انگار ماشین تابوتم بود و به سمت خانه قبر حرکت می کردم. همچنانکه مرده را چند باری روی زمین می گذارند تا برای ورود به قبر آماده باشد چراغ قرمزها مرا برای رسیدن به توقفگاه اول آماده می کردند. 

برادر یعنی پاره تن، نه قسمتی از وجود بلکه تمام وجود، تکیه گاه و پشت گرمی. مانند گله ای که گرگ ها امانش را بریده باشند قلبم را پاره پاره حس می کردم و هر جایی زخمی عمیق از عشق. دلتنگ بودم و دوست داشتم تلفنم زنگ بخورد حرفی بزند دادی بزند چیزی بگوید، فقط باشد همین. صحنه های قیامت در مقابل چشمانم می گذشت که کافران اجازه بازگشت برای انجام عمل خیر می کنند و خدا اجازه نمی دهد و می گوید فرصت داشتید!!! 

طاقت نیاوردم گوشی را برداشتم، شماره اش را گرفتم. انگار خطوط تلفن ارتباط مرا با شهر رویاها برقرار کردند، نه خبری بود از سر و صدا، نه دعوایی نه ... خیلی پرانرژی و با حال خوب همان عبارت تکراری شیرین دلچسب را گفت و من جانی دوباره گرفتم و دوست داشتم هی صدایم بزن: داداش جان !!! انگار آن نیم کابوسی بیش نبود و حالا همه چیز به پایان رسیده و بیدار شده ام. خون تازه ای در رگهایم جاری شده بود و می توانستم راحت نفس بکشم. 

موقع خداحافظی بود و این بار هیچ میلی برای خداحافظی نداشتم، ولی باید تمام می کردم که گفت: حلالم کردی؟ مانند آشوب های خیابانی بهم ریخته شدم. آنکه باید معذرت خواهی می کردم من بودم و آنکه باید غلامتم نوکرتم کوچیکتم می گفت من بودم، آنکه باید خودش را برای برادر کوچکترش له می کرد من بودم ولی ... 

حالا من ماندم و باری که سنگینی می کند و دلتنگی ای که امانم را بریده است... 

ضرورت روضه های هفتگی

  • ۱۵۶

خانه آپارتمانی ما با اینکه قوانین ساختمان های دیگر دارد ولی تفاوتی دارد که کمتر پیش می آید که چنین شود. آپارتمان ما خانوادگی است یعنی پدر و مادرم، برادر و خواهرم در آن کنار هم و در طبقات مختلف زندگی می کنیم. همسرم که صبح از خواب بیدار می شود با تماس مادرم به خانه آنها می روند و ساعتی از صبح و ساعتی از ظهر را باهم می گذرانند. وجود آقا مصطفی شیرین زبان دوساله نیز این موضوع را شدت بیشتری بخشیده و پله نوردی های او باعث شده رفت و آمد بیشتری اتفاق بیفتد. غروب و زمانی که من نیز از اداره به منزل می آیم شاید حضورمان در خانه پدر و مادرم بیشتر شود. همین نشست های کوتاه و پرتکرار حال خوبی را برای ما به همراه دارد. 

فرمانده در سایه

  • ۱۶۴

به سفارش دوستانم در دورهمی کتابخوانی، کتاب فرمانده در سایه که زندگی پر از فراز ونشیب عماد مغنیه بزرگ را در خود جای داده را مطالعه نمودم. خط به خط این کتاب پر بود از نقشه و حرکت در مسیری که انتهایش به نابودی اسرائیل می انجامد. از عملیات در سیزده سالگی و آموزش های امنیتی و  چالش کشیدن نقشه های طراحی شده توسط ژنرال های آمریکایی و اسراییلی. اینها گوشه ای از زندگی مردی است که 25 سال در سایه، سرویس های امنیتی 40 کشور دنیا را به دنبال خود کشید. 

لزوم شناخت امام (ساده)

  • ۱۵۸

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: هر مامومی امامی دارد که به آن امام اقتدا می کند. دنباله رو آن امام است و باید دنبال آن امام برود؛ و الّا امام او نیست و او هم ماموم او نیست. 


متن بالا از کتاب ارزشمند «همرزمان حسین» است که در آن ده گفتار از حضرت آیت الله سید علی خامنه ای در تحلیل مبارزات سیاسی امامان معصوم به تحریر در آمده. مطالب این کتاب متن سخنرانی های رهبری در سال 1351 در هیات انصارالحسین تهران است که واقعا این نوع نگاه به زندگی ائمه اگر بی نظیر نباشد کم نظیر است.

اما بخش هایی از کتاب؛ 

فواید دانستن خط سیر امام و میزان موفقیت او

شما وقتی که دانستید فلسفه امام چیست و دانستید که امامان شما  تامین کننده ای این فلسفه و این هدف برای اسلام بودند، اولا اعتقادتان به این بزرگوارها محکم و روسن لبنانه تر می شود ، عقیده شما قرص می شود ؛ثانیاً انسان وقتی که امام را شناخت می تواند از او پیروی کند. 

این قسمت را چند بار و با دقت بخوانید!!!

متاسفانه مسئله پیشوایی و پیشروی در مورد امام، امروز در معارف فرهنگی شیعی ما هیچ مطرح نیست. تا می گویی امام صادق علیه السلام در فلان موقعیت یک چنین عملی انجام داد، خب تو چه می گویی؟ می گوید: آقا! امام صادق امام بود.... خب به دلیل اینکه اینها امام بودند، تو باید پیروی کنی ؛ اگر امام نبودند که کسی وجود آنها را به رخ تو نمی کشید. ما که عمل گاندی را به رخ تو نمی کشیم که تو بگویی امام دیگران بود. ما که عمل آن کسی را که تو قبولش نداری به رخ تو نمی کشیم ، عمل آن کسی که تو امامش می دانی به رخت می کشیم. به همین دلیل که امام است.چون امام است باید به حرفش عمل کنی؛ چون امام است بایدبه دنبالش بروی. 

 

جانستان...

  • ۱۶۷

تمام شد!!!

ساعت های خوشی بود بر بال کلمات سفر به افغانستان و نشست و برخاست با مردمانی که خوب مردمانی هستند. هرات و هتل تجارتش و جاده پر پیچ و خم مزار و هوووو کشیدن با دراویش و بی خود شدن از خودی که چیزی از آن نمانده بود. اوتل و کباب سیخی، میدان هوایی و تیکت فروشی، غلطانده شدن و به دیوار خوردن و لی جی که بغل بابا را می خواست همه و همه به پایان رسید. 

شما هم با جانستان کابلستان سفری بی مانند را تجربه کنید. 

ممنونم از رضا امیرخانی عزیز.
سایت رضا امیرخانی

جانستان کابلستان

  • ۱۹۲

سیل

«هرات نه شهر ناژوهاست نه شهر مناره های خون آلود...نه شهر حصارها و دروازه هاست و نه شهر جنگ ها و غارت ها... نه آنچنان است که مستشرقان دی روزی دیده اند و نه این چنین که غربیان

هدیه بی پولی

  • ۱۷۶

sd

هدیه های خدا همیشه شیرین خوشمزه است. از رسیدن ناگهانی یک خبر گرفته تا هر چیزی که شاید من تا به حال تجربه نکرده باشم و  شما مثال های فراوانی برای آن دارید.

تبلیغات دیجی کالا

  • ۱۷۲

تنبل پروری

  • ۲۰۰

تنبل

مشکلی که در تشکیلات به شدت آزارم می دهد تنبل پروری تیمی است. یعنی افراد مجموعه در تنبل کردن هم مقصرند. مجموعه ای را در نظر بگیرید که هر کدام از اعضا به جای انجام کار خود و