وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

۴۰ مطلب با موضوع «برداشت آخر(مقتل)» ثبت شده است.

قاسم بود! با همان نگاه! با همان رجزها! 

مانند همان قاسم در عراق به اندازه غصه های امامش تقسیم شد... 

قاسم بود! باهمان شوق! با همان زمزمه احلی من العسل! 

مانند همان قاسم میدان را بدست گرفت و برای بلای عظیم اعلام آمادگی کرد.


 و خدا می داند چقدر زمزمه کرده روضه نوجوان امام مجتبی را و چگونه گره زده دلش را با غصه های عمه جان امام زمان که اگر قرار بود کسی روایت کند حال و روز مولا را در نبود قاسم حتما می گفت:  که شهدا در قیامت به مقام حاج قاسم غبطه خواهند خورد...

۰ ۰

تا دیروز حیاط خانه جای بازی بچه ها بود امروز یادآور شبی که آستین در دهان به شستشوی بدن نحیف مادر نظارگر بودند. حیاط محلی بود برای شادی های کودکانه و دویدن های از روی ذوق؛ اما حالا رمقی به پا نمی ماند برای راه رفتن... 

خانه بی مادر خانه نیست غمخانه است؛ آن هم مادری که دخت نبی مکرم اسلام بود و همسر علی علیه السلام و مادری به معنای واقعی کلمه مهربان... 

وصیت نامه اش حکایت از همین مهربانی دارد. لازم الاجرا بود ازدواج امیرالمومنین و دختر ابی العاص. فرمود: بعد از من با امامه ازدواج کن زیرا امامه نسبت به فرزندان من مانند خود من مهربان است.

۰ ۰

آن روز صبح همراه برادرم سامر و همسرم پنی به آپارتمان مادرم رفتیم تا با آن خانه وداع و تخلیه‌اش کنیم. انتظار داشتم خانه‌ای سرد و خالی از زندگی باشد. خانۀ والدینم، خانۀ سال‌های میانی؛ سال‌های یک زندگیِ طبقۀ متوسطی که بس پرآشوب، پردردسر و مملو از تراژدی نیز بود. خانه‌ای که، چه در گذشتۀ دور و چه همین اواخر، ماجرا زیاد به خود دید و هر دوی والدینم توی تابوت‌هایشان از آنجا خارج شدند. قرار بر این بود که خانه را پس از تخلیه پس بدهیم، خانه‌ای که مادرم صاحبش نبود و من دیگر هرگز مجبور نخواهم بود که شاهدِ بیرون‌بردن جنازۀ کسی از آنجا باشم. اما برخلاف انتظار، خانه را آن‌قدرها هم خالی از زندگی نیافتیم. پدر و مادرم هنوز آنجا بودند، همان‌طور که بخشی از خودم آنجا بود، بیش‌ازآنچه انتظارش را داشتم.

پاراگراف بالا بخشی از داستان زندگی رجا شحاده بود که از روزهای آخر زندگی مادرش می نویسد. او که برای تخلیه خانه از اسباب پا به منزل می گذارد پدر و مادر از دست داده اش را می بیند. 

همیشه در روضه های فاطمیه این بخش را دوست دارم که روضه خوان از خاطرات به جا مانده فاطمه می گوید و بچه هایی که مادری جوان را از دست داده اند. 

بگذارید راحت تر بنویسم. اینجا محل نزول ملائکه بود. خانه کاهگلی علی و فاطمه که پیامبر هر روز با دلی لبریز از محبت پشت درب آن قرار می گرفت و صدا می زد: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه. این روزها درگیرم. شاید سخت باور شود اما همیشه برای من سوال بوده مولایم حسن بن علی آن همه خاطرات که یکی از انها برای فرو ریختن چهارستون بدن پهلوانی کافیست را کجا جای داده است. 

مادر رفت. امروز صبح به روایت هفتاد و پنج روز خودش را خانه را مرتب کرد. لباس بچه را شست . کودکان را استحمام کرد و برای چند روز نان پخت. فاطمه فاطمه است. مولا راه خانه در پیش می گیرد. نگاه فاطمه سلام الله با امیرالمومنین در هنگام ورود به خانه گره می خورد. می بینم الحمدلله بهتری خانم! 

لحظاتی سکوت همه جا را فرا می گیرد. زمین و زمان منتظرند تا فاطمه سلام الله علیها پاسخ دهد، خدا رو شکر. اما چندکلمه کوتاه پهلوان عرب را درهم شکست. لب های خسته وا شد. علی جان! امروز خواب پیامبر را دیدم که به من فرمودند: فاطمه جان امشب مهمان ما هستی... 

این خانه پر است از خاطره. خاطرات روز آخر از ذهن کسی خارج نمی شود. اینکه دوباره بعد از چند روز نان دستپخت مادر را خوردند را مگر می شود فراموش کرد. فضه و اسما کمی کارشان کم شده و البته تجربه به آنها ثابت کرده این بیمار قصد سفر دارد که روز اخری بلند شده است. 

این خانه پر است از فاطمه و خاطراتش. 

۲ ۰

هفتاد و پنج روز گذشته است. چراغ خانه سوسو می زند. بچه ها با همین پلک های نیمه جان دنیایی دارند. شاید دیگر بعد از آن روز کذایی خنده بر لبانشان نقش نبسته اما، مادر دارند. 

مولا روزها را در نخلستان می گذراند. ماندن در خانه برای امام نفسی نمی گذارد. مگر می شود آب شدن عزیزت را ببینی و دم نزنی. فضه و اسماء  تمام تلاش خود را کرده اند تا چیزی در کار خانه کم نگذاشته باشند اما مگر می شود جای فاطمه سلام الله علیها را پر کرد؟ مگر غذایی برای بچه ها دستپخت مادر می شود؟ مگر موهای دختر را کسی غیر مادر می تواند با ناز و نوازش مادرانه شانه بزند؟ 

خانه بدون فاطمه خانه نیست. هویت خانه بودنش را از دست می دهد. این خانه کاهگلی علی را بدون فاطمه ندیده است. دیوار چین هم باشد فرو می ریزد زیر بار غمی که روی خشت به خشت این دیوار قرار گرفته. 

بگذارید کمی دلتان را بسوزانم. خدا این دیوار را حفظ کند روی تمام دیوار های عالم را سفید کرد. در همین چند قدمی، دیواری بود که چهره مولا را در هم می کشید و غصه ی عالمی رو سینه فرزندی فرود می آورد. همان دیواری که فاطمه در گیر و دار کشیدن برگه فدک از دست آن نانجیب گرفتار آن شد. 

۲ ۰
 الملهوف : عبید اللّه بن زیاد ، به یزید بن معاویه نوشت و او را از کشته شدن حسین علیه السلام و اخبار خانواده اش باخبر کرد . . . و هنگامى که نوشته ابن زیاد به یزید بن معاویه رسید و از واقعه آگاه شد ، پاسخ نامه را داد و او را مأمور روانه کردن سر حسین علیه السلام و سرهاى کشتگانِ همراه او ، و نیز اثاث و زنان و خانواده حسین علیه السلام کرد .
۲ ۰

در این چند روز که غرق عزاداری بودیم فرصتی برای نوشتن حتی یک پست معمولی هم نبود. شاید بگویید نوشتن یک پست مگر چقدر زمان می برد. اما این سوالی است که با شکل های مختلف از من می پرسند. مثلا آن بزرگوار می گفت:« مگه یه زنگ زدن چقدر وقت می بره؟» یا آن عزیز دیگر که ناراحت بود از بال بال زدن و دیده نشدنش. 

۱ ۰

این شب ها که قرار است در فضای باز به عزاداری بپردازیم خدا نیز امتحانات دیگرش را رو کرده است. البته این خود امتحانی بس دشوار بود. بخصوص برای کسانی که سال ها در مکانی بسته و با سبک و سیاق خود برنامه گرفته اند و حال مجبورند در محیطی باز و در انظار به عزاداری بپردازند. 

۰ ۰

چرا استکبار برای کشتن فردی با این همه فضایل و خصوصیات والای انسانی و اخلاقی به هر چیزی متوسل شد؟ از نقشه و تئوری های سرجون یهودی تا استفاده از ابزار مالی و وسوسه های حکومت و ... 

مگر چند سال از وفات رسول الله گذشته که چنین فراموشی به سراغ مردم آمده است؟ گیریم شام را معاویه خام کرده بود و عراق بی سامان، مدینه چرا؟ چرا حسین علیه السلام مدینه را نیز دیگر جای امنی برای خود نمی بیند و هنگام خروج جز بنی هاشم کسی امام را همراهی نکرده است؟ 

این گوشه ای از هزاران سوالی است که می شود پرسید و برای دریافت پاسخ ساعت ها و روزها و ماه ها به تحقیق پرداخت. به این بخش از نامه امام به محمد حنفیه که حضرت را از رفتن منع می کند دقت کنید. امام خدا را قسم یاد می کند که: برادرم، به خدا سوگند اگر به درون لانه هر جنبده ای از جنبندگان روی زمین بروم مرا بیرون می آورند تا بکشند. 

۱ ۰

چقدر زندگی ما شبیه انباردارها شده است. حتما ملاحظه کرده اید که وقتی جنسی وارد انبار می شود انباردار جهت تسهیل در کار برچسبی را به گوشه ای از بار وصل می کند و در جای مناسب خود قرار می دهد. یک روز خیابان های شهر را محل امتحان خود قرار دهید و تعداد برچسب هایی که تنها با یک نگاه به افراد می چسانید را بشمارید. 

۳ ۰

تاریخ می گوید در یک روز سه بار به جوانترین امام ما زهر خوراندند و هر بار به شیوه ای. جالب اینجاست که این تکرار جهت محکم کاری کار بوده است و انگار دشمن از تجربیات گذشته درس گرفته و نوع و شیوه کار خود را تغییر داده تا در کمترین زمان به نتیجه  دلخواه برسد. 

امام رنجور و بی حال به خانه برمیگردند ... با سوم زهر خورانده می شود. امام پشت درب بسته قرار می گیرد. طلب آب می کند و اینجاست که ام فضل پشیمان می شود اما ... 

امام هادی علیه السلام در زمان شهادت پدر بزرگوارشان در مدینه زندگی می کنند و خادم حضرت متوجه تغیییر ناگهانی چهره ایشان می شود. جویای این تغییر حال می شود و پاسخی می شنود که می شود روضه امروز ما. امام در پاسخ می گوید تغییر حالتی در من به وجود آمد که سابقه نداشته است. 

مولا جان! آقای من! کیلومترها دورتر در شهری دیگر با تغییر حالتی متوجه شهادت پدر بزرگوارتان شدید و اشک از چشمان مبارکتان جاری شد. جان عالمی به فدای امام زین العابدین علیه السلام. از حضرت زینب جویای حال پدر شدند، بعد از شیون زنها و بچه ها.حضرت زینب سلام الله علیها تاب و توان بیان ماوقع را ندارد لذا پرده خیمه را کنار می زنند.... 

سری به نیزه بلند است در مقابل زینب 

خدا کند که نباشد سر برادر زینب ش

۲ ۰