وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

قربانی اندک شده!!!

  • ۵۴

اللهم تقبل منا هذا قلیل القربان

خدایا این قربانی اندک را از ما بپذیر ... 


وجه اول اینکه در مقابل پروردگار هدیه هر چقدر با عظمت باشد اندک است حتی اگر حسین علیه السلام با آنهمه فداکاری باشد و وجه دوم چیزی از آن بدن باقی نمانده بود. زینب سلام الله  که در یک روز داغ دو فرزند،5 برادر، برادر زاده، پسر عموها و اصحاب خاص را دیده توانست بلندش کند تا صحنه ای ماندگار را در عاشورا به تصویر بکشد. 


بدنی که غارت شده ... 

پامال اسب شده ... 

بدنی که سر ... 

صلی الله علیک یا قتیل العطشان 

وصیتی ماندگار

  • ۴۹

یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَا أُلْفِیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ أَلَا لَا تَقْتُلُنَّ بِی إِلَّا قَاتِلِی انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ وَ لَا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلى الله علیه وآله) یَقُولُ إِیَّاکُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ .

دختر فاطمه راضیست

  • ۵۵


گرد و غبار که فرو نشست ... 

صدای تکبیر کل صحرا را گرفته بود ... 

دیگر کسی با حسین کاری نداشت 

همه مشغول کار خود بودند...

خاک بر سر دنیا

  • ۵۴

بعد از تو باید خاک بر سر ریخت ... 

باید شیون کرد

حنجره را به آتش کشید

شاید باورش برای خیلی ها سخت باشد اما من می دانستم

سایه سر

  • ۵۵

چطور کسی می تواند چنین یک روزه قد بکشد...
مادر نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت ...
از طرفی پسرش سایه سر شده بود برای زنان حرم 
از طرفی سر کوچکش روی نیزه بند نمی شد...

دم افطار

  • ۵۵


برای آنکه با حسین زیست می کند شاید چیزی از این شیرین تر نباشد که لحظه افطار را نیز با اربابش بگذراند. 
درست لحظه بلند شدن فریاد الله اکبر، انگار داری میانه قتلگاه را می بینی که حسینت تشنه در هجوم لشکری بی سر و پا،  تشنه و گرسنه با بدنی پر از تیر و نیزه و شمشیر شکسته، در حال مناجات با معبود است.

مگر آب از گلویت پایین می رود، شاید این بی حالی دم افطار از صحنه هایی باشد که مدام از مقابل دیدگانت در حال عبور هستند. دود سیاه و گرد و غبار حاصل آتش زدن خیمه ها و جا به جایی مرکب ها ، سینه ات می سوزاند. و دقیقا کربلا هستی و تمام صحنه های کربلا را مرور می کنی ،  سلام می دهی و دیگر پایان ماجراست...

و کوچه انتهای دنیا بود

  • ۶۱

الحمدلله الذی تحبب الی و هو غنی عنی 

و سپاس خدای را که با من دوستی ورزید، در حالی که از من بی نیاز است.

علامت سوال!

راستی چرا خدا با بی نیازی ای که دارد

من با تو خوشم

  • ۶۰
یادت هست؟ 
اولین بار که در مقابل فرزندت نشستم و از تو حرف زدم. نمی دانم چه حالی داشت، اصلا به حرف هایم گوش می داد یا نه، ولی آن شب که تنم به رعشه افتاده بود و کلمات با لرزش زیاد از دهانم خارج می شد اتفاقاتی را برای رقم زد که بعد از بیست سال دار و ندارم را به آن مدیونم.

بدون روضه

  • ۶۸

هر کس دنیایش یک جوری به پایان می رسد.

دنیای من بدون روضه 

هل من مبارز

  • ۹۵

صبح که از خواب بیدار می شویم انگار یکی دارد فریاد می زند: هل من مبارز؟  کسی انگار هی ما را برای مبارزه ای فرا می خواند. به ناگاه بعد این عبارت یاد مبارزه مختار سقفی و یل یل شامی می افتم که بعد از کلی هارتم و پورتم با یک ضربه جناب مختار از پای در آمد.