وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

۱۶۱ مطلب با موضوع «ساعت دهی» ثبت شده است.

چیزی که ندیده ام را چطور به وصف بنشینم. ما از حسین علیه السلام شنیده هایی داریم که نیمی از آن نیز اعتباری ندارد. آنچه از حسین علیه السلام برای ما گفته اند بسی تفاوت دارد با حسینی که کوفیان و اهل مدینه درکش کرده اند. 

حسین ما فقط می بخشد و انگار صرفا در عرش نشسته تا کسی برایش مهموم شود تا ستر کند آن عیوب ویران کننده را. راستی من حسین علیه السلام را برای همین ها خواسته ام و شاید اگر نبود این ستر عیوب حساب و کتابم به اندازه ای خاص فرق می کرد. 

بیایید کمی با خودمان روراست باشیم. ما برای چه به این خانواده عشق می ورزیم؟ ندیده، درست نشنیده، درست درک نکرده، به سمت شان حرکت نکرده ،چطور وابسته شده ایم؟ 

شاید از آن زمانی که خوب و بد را تشخیص دادیم نوع خواستنمان نیز تغییر کرد. ما دیگر حسین علیه السلام را برای خود او نمی خواهیم. نامش آرامش را به ما می داد. در گرفتاری ها کنارمان بود. بی پولی و بدبختی های ما را جبران می کرد. حال این رابطه را چطور می بیینم؟ امروزی ها در شبکه های مجازی با چنین آدمی به اصطلاح کات می کنند. واقعا خیر ما برای حسین علیه السلام چیست؟ 

گوشه کنار روضه هایی برپاست و هر کسی به کاری مشغول. کافیست سوال کنید چه می کنید و بشنوید که در حال نوکری هستم. آیا بعد از گذشت قرن ها شیوه نوکری همان است که بود؟ آیا کفش جفت کردن و چای ریختن همانی است که از ما خواسته اند؟ بیا صادق باشیم. ما کاری می کنیم که خودمان دوست داریم. کاری که باب میل خودمان است. نه چای ریختن بد است نه کفش جفت کردن. اما بیا همین ها را از ما بگیر و جایی که در دل علاقه ای به آن نداریم قرارمان بده. آیا همان شوق و شدت و عشق برای نوکری وجود دارد؟ 

پیام پست: کمی تفکر لازم است

۴ ۰

ساعت های زیادی از روز را تلاش می کنیم. گاهی این تلاش همراه با لذت است و گاهی با کلافگی و بی حوصلگی.به راستی چه چیزی کار و کوشش را برای ما جذاب می کند؟ زمانی که در حال برداشتن گام های عملی برای انجام امورات هستیم درون ما چه چیزی به وقوع می پیوندند که گاهی ساعت ها با کار دست و پنجه نرم می کنیم اما شادابیم و گاهی به اندازه برداشتن سنگی از راه زحمت کشیده ایم اما خسته و ملولیم؟

شما برای چه کسی کار می کنید؟ خودتان، خانواده، دیگران. لطفا روی این بخش کمی در حد چند ثانیه فکر کنید. همه اینها را با در نظر گرفتن رضایت خداوند عرض کردم. از در آوردن نان شب گرفته تا درآمدهای میلیونی. 

انسان های زیادی در اطرافمان وجود دارند که صرفا برای خانواده خود کار می کنند. بعد از کار غر می زنند و کافیست آن روز آنچه مد نظر بوده را بدست نیاورند. ساعت های طولانی و در شیفت های مختلف خود را به زحمت می اندازند تا پس اندازی کنند برای خانه و ماشین و آینده فرزندانشان. سوال؛ از نظر عقلی و منطقی چنین  نوع کار کردنی صحیح است؟ آیا اینکه ما حال را رها کنیم و برای آینده ای بجنگیم که حتی از ثانیه ی بعد آن بی خبریم؟ اینکه ما برای دیگران کار کنیم و حال خوب خود را صرفا در تامین شرایط زندگی مرفه فرزندانمان ببینیم درست است؟ 

 

در حدیثى که علامه مجلسى؛ در بحارالانوار آورده مى خوانیم که یکى از دوستان امیرمومنان علیه السلام از او تقاضاى مالى کرد. حضرت فرمود: بگذار سهم خود را از بیت المال دریافت دارم، با تو تقسیم مى کنم. عرض کرد: این مقدار براى من کافى نیست (و چون مرد دنیاپرستى بود و از بذل و بخشش بى حساب و کتاب معاویه خبر داشت) به سوى معاویه رفت. معاویه مال فراوانى به او داد. او نامه اى براى امیرمومنان على علیه السلام نوشت و حضرت را از این ماجرا باخبر ساخت. (در واقع مى خواست بگوید: شما به تقاضاى من ترتیب اثر ندادید، دشمن شما انجام داد) امام علیه السلام در پاسخ نامه او چنین مرقوم فرمود: اما بعد از حمد و ثناى الهى، مالى که در دست توست پیش از آن در دست دیگران بوده و بعد از تو نیز به دست دیگران مى رسد. چیزى نصیب تو مى شود که براى آخرت خود ذخیره کرده باشى. تو باید خود را بر نیازمندترین فرزندان خود مقدم دارى. سپس فرمود: «فَإِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لاَِحَدِ رَجُلَینِ إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ وَإِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیةِ اللَّهِ فَشَقِى بِمَا جَمَعْتَ لَهُ وَلَیسَ مِنْ هَذَینِ أَحَدٌ بِأَهْلٍ أَنْ تُوْثِرَهُ عَلَى نَفْسِکَ...؛ زیرا تو براى یکى از دو کس اموال را جمع مى کنى (و بعد از خود مى گذارى) یا کسى که با آن به اطاعت خدا مى پردازد در این صورت او سعادتمند شده و تو محروم و بدبخت، و یا کسى است که با آن معصیت الهى مى کند و او با اموالى که تو جمع کرده اى شقاوتمند مى شود. هیچیک از این دو صلاحیت ندارند که او را بر خود مقدم دارى...».

منظور این نیست که تامین نیاز خانواده را در نظر نگیریم. اما اعتدال که لازمه هر کاری است را نیز بی خیال نشویم. روی سخنم با کسانی مانند خودم است که خودشان را فراموش کرده اند. 

در بخشی از کتاب پیام امیرالمومنین نوشته حضرت آیت الله مکارم شیرازی آمده است :در کتاب البیان و التبیین نوشته «جاحظ» چنین آمده است که «عبدالله عتبة بن مسعود» زمینى داشت که آن را به هشتاد هزار (دِرهم) فروخت (تا در کار خیرى مصرف کند). به او گفتند: خوب بود بخشى از این مال را براى فرزندانت ذخیره مى کردى. او در پاسخ چنین گفت: من این مال را براى خودم نزد خداى متعال ذخیره کردم و خداى متعال را براى فرزندانم ذخیره قرار مى دهم. یکى از شاعران فارسى زبان، کلام مولا را در این گفتار حکیمانه در شعرش چنین خلاصه کرده است:
فرزند، بنده اى است خدا را غمش مخور        تو کیستى که به ز خدا بنده پرورى
گر صالح است گنج سعادت براى اوست         ور طالح است رنج زیادى چرا برى؟
 

۱ ۰

امروز صحبت از شوق بود. شوق به کسی که شوقش را نداریم ولی برای آمدنش به هر رسمی خیابان آرایی می کنیم. نداریم آقا جان. حکایت ما حکایت کسی است که شکمش سیر است و یا بهتر است بگویم در حال منهدم شدن است و دم از گشنگی می زند. 

روحانی منبر امشب می گفت: تشنه، خواب آب می بیند. ما در خواب هم ندیده ایم آن ماه روی بنی هاشم را. راستی آیا اگر خانه و زندگی و کار و بارمان رو به راه باشد او را می خواهیم؟ 

تعارف را کنار بگذاریم. کمی رو راستی نیاز است. با خودت. حالا خلوتی گیر بیاور و بدون زیر لفظی گرفتن جواب بده. آیا خدا را وکیل می گیری که راستی بگویی که نیاز داری به صاحبی که یادمان از یادش نمی رود. 

امشب حرف پیرپالان دوز آمد. یا آن کفاش که امام زمانش را محکم در آغوش می گرفت. نمی دانم. چرا خیال می کنیم جایگاه اجتماعی مان در دیدار موثر است. آیا او این خفت کشیده ها(خودمان را می گویم) را با جایگاه شان می سنجدد و به دیدار می طلبد؟

منبری امشب لا به لای حرف هایش خیلی ظریف و نرم چیزی حواله مان کرد که فراموش کردنش خیلی سخت است. بیا بچه مسجدی عزیز برای این فرد آلمانی امام زمان را معرفی کن. چند خط کافیست. به جز نام پدر و چند چیز پیش پا افتاده ی عمومی چه در چنته داری؟ 

اللهم عرفنی حجتک!!! 

وقتی نمی شناسم چه بگویم. آری ما حسین را می شناسیم. ما منتظر محرمیم. و شاید اگر امامی که برایش ریسه بندان می کنیم دست به محرم و عزاداریمان بزند تکفیرش کنیم. ما حسین را می شناسیم. تصورش می کنیم. با او خلوتی داریم. دردو دلی می کنیم. اما امام زمان ما حسین علیه السلام نیست. امام زمانه ما مهدی است. آقایی که نه در طلبش بودیم نه در مسیرش. ولی تا دلت بخواهد برای شروع جلسات دعایش کردیم. 

الهی عظم البلا! 

خدایا بلایی بالاتر از بی معرفتی خلق کرده ای. همان که علی را از پا در آورد. همان که علی بخاطرش می فرمود: من را از اینان بگیر. خدایا ما را می شناسی. ما میل به کوفی شدن داریم. ما ظرفیت لازم برای بریدن سر امام را با این حال و احوال داراییم. نه جانبازی در راه علی را تجربه کرده ایم نه برای پشت علی در آمده ایم و دفاعی کرده ایم. ما همان دهاتی هایی هستیم که برای کاسه جویی دامن پر از سنگ کرده و پسر پیغمبرشان را نوازش کرده اند. 

یا علی یا محمد! 

صدای ما را می شنوید. اگر این چنین نبود که دعایی وجود نداشت. اصلا چه معنا داشت صدا زدن کسی که امیدی به پاسخ دادنش نیست. شما شنونده اید. ما صدایمان نمی رسد. نه! فرموده اند: لبانت که تکان بخورد ما صدایتان را می نشویم. پس این بی جوابیها چیست. درست فهمیدی. فرق است بین صدایی که میخواهید و صدایی که صرفا صداست. ما مردم داد وبیدادیم. خواستن ما درون مایه صرفه و صلاح دارد. یعنی تو بیا که ما کارمان راه بیفتد. کارمان را راه می اندازند. اما وصالی صورت نمیگیرد. وصال رابطه اش با طمع کاملا قطع است. 

اخبار 20:30 که به پایان می رسد مردم می فهمند که دردی دارند مشترک. و آن درد دوری نبودن امام نیست. درد جهانی ویروس کرونا. زیرا قبل از این بیماری ما برنامه ای برای خواستن و تمنا نداشتیم. رسانه القا می کند که درد وجود ویروسی است که بالاخره مجبور است بار ببندد و ترک جهان کند. انگار هنوز درد اصلی را درک نکرده ایم. راستی بعد از کرونا ما به امام زمان و این ادعیه نیاز داریم؟ درد مشترک مردم دنیا کرونا نیست. 

۲ ۰

من یک کتابخوانم. بشدت تنبل. گاهی اطرافیانم من را منظم می بینند و این برای خنده یک ماه من کافیست. شاید حرکتی منافقانه داشته ام. نمیدانم! 

من در روز بشدت درگیر اینستاگرام هستم. ولگردی می کنم. با اینکه هزار نفر را نصیحت کرده ام و خیلی ها را از این محیط دور کرده ام اما خودم با نسخه ی شفابخشم سرطانی شده ام. 

زمانی بشدت میخواندم. الان هم می خوانم. خیلی زیاد ولی نه آدم سابق هستم نه حس و حال بودن آن فرد را دارم. 

می خواهم کمی خودم را برای شما تعریف کنم و درسهایی در این تعریف وجود دارد که شاید بعدا که خودم به آن رجوع کردم پشیمان شدم و مجبور به حذف پست. 

محمد برزین هستم. بزرگترین افتخارم و برترین چیزی که آن را باخودم یدک کش می کنم مداحی برای خاندان پیامبر است. نه مداح نیستم و خودم را مداح نمی دانم. جایی که حاج منصور ارضی و حاج محمود کریمی در آن مداحی می کنند ما را چه به این یدک کشی. مانند این است که مورچه ای بخواهد هواپیمایی را از باتلاق بیرون بکشد. میخوانم برای اهل بیت. ریا و این ها هم سرجایش که الان حال رسیدگیش را ندارم. 

کتاب میخوانم. نیمی از کسانی که من را می شناسند و کمی آدم حساب می کنند برای مطالعه زیاد در زمینه های مختلف است و الحمدالله کسی نمیداند که این همه خواندن هیچ فایده ای برای انسان شدنم نداشته و هر چه نویسندگان تلاش کرده اند نتوانسته اند که ذره ای مرا در مسیر درست قرار دهند. 

اجازه بدهید بی محابا بنویسم. سر و تهش را بعدا درست می کنم. راستی شما هم بنویسید. از اساتید برتر جهان در این زمینه مطالب زیادی خوانده ام که نوشتن بی محابا چقدر در شکستن سد نوشتن موثر است. 

کجا بودیم؟ 

جانم برایتان بگوید که درهم میخوانم. تاریخی، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی و گهگداری کسب و کار و انگیزشی و خارجی و ایرانی و رمان. حالا شما ببینید چه بلایی به سر این مغز بی نوا می آِید. نه اینکه درهم خوانی بد باشد نه. افراد زیادی هستند در دنیا که درهم میخوانند اما روش خواندن را رعایت می کنند. شلخته خواندن هم  اصولی دارد که اگه رعایت نشود خروجی اش می شود کسی مثله من که نمی تواند در مورد موضوعی خاص بنویسد. 

از کتاب و کتابخوانی بیرون بیاییم به ورزش می رسیم. فوتسالیست با استعداد ولی رها کرده. رزمی کار بد بدن و خشک ولی رها کرده. مربی ای خندان و با تکنیک های مختلف در آموزش ولی رها کرده. کلا من خیلی محکم نیستم. زود رها می کنم. با اینکه به شدت استعداد دارم. 

مسئول برنامه ریزی مواد اولیه یک مجتمع تولیدی که اجازه تبلیغ برای آن را ندارم. به شدت از کارم متنفر هستم ولی این خللی در کارم ایجاد نکرده است. دقیق و بدون مشکل این مدت کارم را پیش برده ام . مدتی که حالا به سه سال رسیده است. مجتمع تولیدی که 70 درصد مواد اولیه آن خارجی است و دوندگی از بالا تا پایین آن کاری پیش پا افتاده است. در کنار مسئولیت تامین مواد چند سالی با اینکه انبار مواد اولیه را تحویل داده ام همچنان  جور آن را می کشم و سالی چند بار جهت انبارگردانی و کنترل مواد دست به کار می شوم . روز 28 اسفند سال 99 نیز ما را بی نصیب نگذاشتند و تا ساعت 9 شب مشغول بودیم و جور کشیدم چه کشیدنی.

بخشی از زندگی من کارهای فرهنگی است. از پایگاه بسیج گرفته تا هیات مذهبی. بشدت به نوجوانان و جوانان اعتقاد دارم. اهل میدان دادن هستم و نتایج خوبی را هم گرفته ام. امسال بازرسان بسیج وقتی با شورای پایگاهی غیر عادی با میانگین سنی 15 سال مواجه شدند کمی مانده بود که مجبور شوند با نیشگون خود را بیدار کنند. من اعتقاد دارم اگه بخواهد اتفاقی بیفتد همین نوجوانان و جوانان هستند که آن را انجام خواهند داد. سخت گیرم. بچه های مسجد من را با خنده ها و اخم ها دیده اند. می خندم و می خندانم. اما این برای زمانی است که قوانین زیر پا گذاشته نشود و اصول فراموش نشود. تنبیه می کنم ولی نه آن اندازه که خرابکاری به بار بیاید. 

بخشی از زندگی من خانواده هستند که دوست ندارم در مورد آن چیزی بنویسم. 

گوشه ای از زندگی م برادرانم هستند. شما بخوانید رفیق. کسانی که خیلی محدودند.  حتی از تعداد انگشتان یک دست هم شاید کمتر. بشدت دوستشان دارم. برایشان دست به خیلی کارها می زنم. این ها کسانی هستند که تست های مختلف را رد کرده اند. امتحاناتی که خیلی ها رد شده اند. من قوانین خودم را دارم . با کسانی که دوست داشته باشند کنارم باشند شرط می گذارم. رده سنی هم ندارد. از میثم متولد 1368 تا مهدی متولد 86 چند قانون ساده را باید عمل کنند. نماز اول وقت، احترام به پدر و مادر، درس و تحصیل. همین. خیلی ها همین شروط ساده را نمی توانند اجرا کنند. راستی یک قانون دیگر هم وجود دارد که کار کمی سخت می کند. خبرگیری. هیچ وقت دوست نداشتم از این دسته از اطرافیانم بی خبر باشند. اصرار به دیدار حضوری ندارم. ولی در این دنیای ارتباطات که کانالهای خبرگیری بسبار زیاد است اگر کسی کم کاری کند خیلی ... 

و زندگی شما هم پر از این نقشهاست که شاید برای دیگران شنیدن و خواندن آن جالب باشد. 

بنویسد. 

 

۳ ۰

7 مهر 1398 بود. مسجد محل و تودیع معارفه فرمانده پایگاه. فرمانده قبلی به علت مشغله کاری در جلسه حضور نداشت و جای خالی اش حسابی به چشم می آمد. چند نفر از برادران پاسدار در انتهای جلسه نشسته بودند .این بار حسین آقا که از بچه محل های خیلی کاردرست ما هست کار اجرای برنامه را به عهده گرفت. 

بعد از معرفی مهمانان و چند سخنرانی کوتاه نوبت به معارفه رسید و خیلی ساده با ارائه یک حکم مسئولیتی خطیر به گردن حقیر افتاد. حالا حدود یک سال و نیم است که محله ای را به ما سپرده اند تا کاری کنیم. 

6 ماه اول فوق العاده بود. با اینکه خیلی ها هنوز با روحیاتم آشنا نبودند و از تیم مدیریت قبلی بودند اما کارهای خوبی انجام گرفت. تنش داشتیم. ریزش تا دلتان بخواهد. سکوت های بی جا؛ همکاری نکردن های بی بهانه و خیلی چیزها که جایش اینجا نیست. این اتفاقات باعث شد بزرگترین درس زندگی خود را بگیرم. درسی که تجویز می کنم تجربه کنید. 

تکیه به نوجوان ها؛ 

کار را با چند برنامه شروع کردم. مهمترین نکته بحث روانی کار بود که بحمدالله گرفت و ریشه زد و در دلها نشست. برنامه اول پنج شنبه های بهشتی بود. برنامه ای که هنوز که هنوز است زنده است و نقل محافل مناطق مختلف شهر.

مسجد صرفا عبادتگاه نیست. میخواستم این مطلب را جا بیندازم. شروع کردم به تعریف کردن. روی نوجوانها و قدرت انتشار مطلبشان و تبلیغات چهره به چهره شان حساب کردم. ساعت 8 پنج شنبه، بچه ها با اجازه پدر مادرها به مسجد می آمدند. دیگر خبری از پیرمردها نبود. مسجد شده بود جایی که بچه ها می تواستند بلند بلند بخندند. بازی کنند. کشتی بگیرند. سرو کله هم بزنند. 

سیستم های کانون رو شبکه کردیم و کانتر استریک استارت خورد. میز پینگ پنگ خاک گرفته را وارد میدان کردیم و مسابقه شبانه صورت گرفت. لپ تاپ و پرژکتور و پی اس 2019 هم حسابی به چشم می آمد. پدر و مادرها دست بچه هایشان را می گرفتند و می آوردند مسجد.تحویل می دادند. کمی نگاه می کردند. خیالشان که راحت می شد با لبخند رضایت مسجد را ترک می کردند. 

بچه ها تا صبح در مسجد بودند و بعد از دعای ندبه مخصوص نوجوانها (یعنی سرعتی و بی حاشیه) و صرف صبحانه بچه ها با حال خوشی که شب را گذرانده بودند به منازل خود برمی گشتند. 

کرونا برای مدتی کارمان را گره زد. ولی بعد از مدتی دوباره با رعایت پروتکل ها مسجد را با همین برنامه شارژ نیرویی کردیم. در سال جدید برنامه کمی شکل خود را تغییر خواهد داد. 

#تجربه_نگاری

۱ ۰

من فرزندی دارم که توجهی به او نمی کنم. شاید این روزها بدترین چیزی که به شدت فکر کردن به آن آزارم می دهد همین موضوع باشد. فرزندی که برای متولد کردنش مشقت ها کشیدم ولی حالا رها شده در فضای پر از تشنج وب می باشد. 

فرزندم  را دوست دارم. با تمامی خرابی حالم روزی یک بار سری به او می زنم. حالا و احوالش را می پرسم. دلجویی می کنم و خداحافظی تا فردایی که معلوم نیست با چه حالی به سراغش بیایم. 

انتهای سال است. میخواهم از همین امروز پدر خوبی برای فرزندم باشم. هر روز حرف هایم را به او بزنم. تجربیاتم را با او درمیان بگذارم. حضرت استاد امروز بیانی داشتند که خیلی برایم دلنشین بود. فرمودند: حتی شده دو خط روزانه بنویس. 

دو خط اول؛ 

یکی از تجربه هایی که این مدت بدست آورده ام کار تربیتی در مسجد بوده است. تجربه رعایت توازن و تعادل در ارتباط با نوجوانان و جوانان. این قشر بدست توجه بیشتر را حتی اندازه عدسی بیشتر می فهمند. گاها بعد از مسجد پیام هایی را دریافت می کنم که تلنگری جدی به حساب می آید. اینکه نوجوانی می نوسد:« آقا محمد شما مهدی را بیشتر از بقیه دوست داری، امروز چندبار در جواب مهدی، جانم جواب دادید.» و من به خاطر ندارم که چنین کرده باشم. 

۰ ۰

خیلی دلم برای روزهایی که هیچ وقت آن را تجربه نکرده ام تنگ شده است. شاید بگویید این تناقض است. خب حقیقت این است که ما در گاهی در خودمان زندگی می کنیم. این اتفاق برای ما در تمامی روزها به وقوع می پیوندد که بین ای کاش های خود به زندگی، رفتار، برخورد، جایگاهی را متصور شویم و با آن سر ذوق بیاییم. 

من هم مانند مابقی انسان و بهتر است بگویم چون شما، ساعتهایی را به آنچه دوست دارم باشم فکر میکنم و بعد که حسابی کیف کردم رهایش می کنم تا خودم باشم. چند مدتی است بیش حد به این می اندیشم که این من با آن من چقدر فاصله دارد و آیا می شود این فاصله را کم کرد و یا از بین برد؟ دوست دارم که خودمی باشم که دوست دارم. 

چند مدتی است تازه این کوته فکری غلبه کرده ام که فکر می کردم آموختن سرمایه گذاری نیست. البته نه در این حد. بگذارید شفاف تر بگویم. می گفتم: خب این آموزش را دیدی بعدش؟؟؟؟ و میرفت به مرحله رها سازی. بالاخره استارت زدم و یا همان بهتر که بگویم شروع کردم تا کمی زبان پارسی را نیز پاس داشته باشم. 

از یه آموزش 16 ساعته برای سرمایه گذاری روی خودم شروع کردم و حالا جرات این را پیدا کردم که آموزش 50 ساعته یک ساله ای را نیز شرکت کنم. من می خواهم به من اصلی نزدیک شوم. یا بهتر اینکه من میخواهم آنی باشم که باید باشم. 

پیشنهاد : روی خودتون سرمایه گذاری کنید. 

۱ ۰

روزی روزگاری منتظر بودم تا صبح شود و دستی به صفحه کیبورد بکشم و کلمات را کنار هم قرار دهم و امروز روی لبم اللهم الرزقناییست به بلندای آسمان هفتم. 

چقدر شیرین است دستنوشته های هرکسی برای خودش. من این حس را برای نوشته های خودم دارم با اینکه وقتی صدای خودم را می شنوم حسی کاملا معکوس دارم. 

نوشتن همیشه حالم را خوب می کرد. بخصوص وقتی کلمات خودشان سر می خوردند و مانند سیلی به راه می افتادند. برخی پست ها را این طور نوشت ام. 

این روزهای آخر سال درگیرم به کارهایی که نمی دانم انجامش درست است یا صرفا وقتم را به فنا می دهم. از آموزش ایلاستریتور گرفته تا طراحی سایت و مقتل خوانی و پست گذاشتن و ... 

خدایا ما را مفید قرار بده. چقدر برخی اینچنین اند. وقتی خودم را با کسی مانند علامه عسکری مقایسه میکنم دوست دارم زمین دهان وا کند وا مانند اژدها مرا ببلعد بدون حتی یه یک لیوان آب اضافی.

خیلی خوب است انسان مفید باشد. 

راستی! شما مفید هستی؟ 

۱ ۰

فاصله طبقاتی چیست؟ 

این دوکلمه جادویی که سال هاست نقل محافل است و به عنوان برانگیزاننده در مجالس به کار خود ادامه می دهد را هر کسی به روش و شیوه خود معنا می کند. 

جدا از همه تعریف های علمی و عامیانه ای که برای این کلمه  بیان شده می خواهم نگاه خود را در این باره بگویم. به نظر این حقیر، باید برجی چند صد طبقه را در نظر بگیریم. هر چه به طبقات بالایی برج نزدیک می شویم امکانات و رفاهیات بیشتری را شاهد خواهیم بود. مثلا پنت هاوس (با غلظت تمام بخوانید.)استخر، زمین گلف و چیزهایی که من خبر ندارم.

زمانی در مملکت ما تمام طبقات این برج پر بود از افراد مختلف جامعه. یعنی ما در طبقه اول ساکن برج داشتیم تا طبقه آخر. فاصله طبقاتی ما با طبقه بالایی یک طبقه بود و به این خاطر امید رفتن به طبقه بالاتر وجود داشت و پله های ترقی قابل هضم بود. 

اما امروز؛ همان برج را در بگیرید. با این تفاوت که این برج علاوه بر همکف ده طبقه زیر زمین هم برای زندگی وجود دارد و این نکته حائز اهمیت که از طبقه هم کف تا چند طبق بالای برج خالی و بدون سکنه است. 

یعنی یا دارایی یا ندار. طبقه متوسطی وجود ندارد. تورم بالای 30 درصد(طبق آمار دولتی) و افزایش حقوق همچنان در کوچه پس کوچه های گرفتن تصویب. در حالی که خودشان می گویند متوسط درآمد جهت زندگی ای ساده باید 5 میلیون است افرادی را داریم که با یارانه و کمک معشیتی ها زندگی می کنند. 

طبقات میانی به زیر زمین نقل مکان کرده اند. طبقات بالایی بالاتر رفته اند و حالا نزدیک خدانید و بنده ها را از بالا به نظاره نشسته اند. طبقات پایین امید برای رسیدن به همکف را تا حدودی از دست داده اند و همچنان ما منتظر رونقی هستیم که آقایون هشت سال پیش وعده داده اند و اینجاست که باید گفت شما جیب ما را نزن رونق پیشکشمان. 

اللهم بارک لنا! خدایا این انتخابات پیش  را بر ما مبارک گردان. ازمجلس انقلابی که با های و هوی فراوان بر کرسی تکیه زدند هم طرح شفافیت آرا نمایندگان رای نیاورد و این یعنی روال همان روال است و فقط کمی محاسن (ریش) اضافه شده و کمی دکمه لباس از بالاتر بسته می شود. 

ادامه دارد. 

۱ ۰

خیابان ها پر شده از صدای سرودهای انقلابی و ماذنه ها و بلندگوهای دولتی و مسجدها بوی گل و یاسمن را پخش می کنند... امام آمد و شاه رفت را بر در و دیوار چسبانند و روزها را نام گذاری می کنند و ده روز برنامه های شبانه و روزانه را ابلاغ ...

اینهایی که متصدی امور فرهنگی هستند کجا زندگی می کنند؟ آیا در دفترهای گرم و شیکشان لحظه به لحظه از حال مردم با خبرند و از روی اینکه دیگر دغدغه معیشتی مانده روی زمین نمانده به جلسات تدوین برنامه های فرهنگی روی می آورند؟

جانا !!! بزرگوارا!!! کمی از پله های صعب العبور دفتر طبقه چندمت پایین بیا و بی خیال نارگیل هاشو تا ببینی کار فرهنگی بدون پشتوانه و نگاه سیاسی اقتصادی دردی است بر زخم های هرروز نمک مالی شده مردم...

تاج سرا!!! با مراما!!! حالاکه حقوق چند ده میلیونی را نوش جان (شما بخون کوفت) می کنی کمی هم برای حلال شدنش تلاش کن. بچه ها را که به حمدلله در سیستم اداری اقتصادی چپادیده ای و اقتصادشان رو به راه است. حال زحمتی بکش برای اینکه بفهمی کار فرهنگی ات چرا دردی را درمان نمی کند کمی فکر کن.
شاید بگویید که ربط فرهنگ و اقتصاد را در این جملات پیدا نمی کنیم. شخصیت زبیر را در همان اسلاید ها مرور کنید. شخصیتی فرهنگی، سیاسی و انقلابی.

بازاری مشغول کار خود است. واردات و صادرات را می فهمد. نیاز و عرضه را درک می کند. اما آدم سیاسی و فرهنگی که تخصصی در اقتصاد ندارد با بازار چه می کند؟عده ای می گویند فلانی (مرحوم متوفای استخر) پدرش فلان مقدار زمین و سرمایه را داشت. نوش جان اموات و احیاءش اما چرا این لامصب تمام نمی شود. آیا اینها از همین نظریه پیروی می کنند که پول، پول می آورد؟ درست است همین ها هستند که چرخه اقتصاد را لنگ می کنند. همین هایی که سیاست بازی برایشان رانت های کلان را به ارمغان آورده و چه ارمغان تاریکی است این بادآورده ی جهنم ساز.

امثال زبیر ها هنوز زنده اند. انقلابی، جبهه رفته و سیلی خورده، شکنجه و تبعید شده ...
در تعریفی مقام معظم رهبری انقلابی ها رو به دو دسته تقسیم می کنند، انقلابی هایی که بعد از انقلاب پای کار مانده اند و ادامه می دهند تا نتیجه نهایی صورت بگیرد و دسته ای که بعد از انقلاب سهم خواهی کرده اند. سهم مالی، جایگاه و مقام و ...


امام نیامد که ما پرچم بزنیم و در و دیوار شهر را پر کنیم از پوستر و شرشره. نه جانا!!! آمد تا دستگیر مستضعفین جهان باشیم نه با سفره های خالی مردم خودمان. امامان آمد تا ریشه های فساد را به آتش بکشیم و دست مفسد را در هر جایگاهی که هست قطع کنیم از بیت المالی که امیرالومنین بخاطر آن به برادرش نیز رحم نکرد اما عده ای پروار کرده اند گرگ های دندان تیز کرده ی اموال مسلمین را ...


امام نیامد تا کارگری هفته ای چند بار شرمنده زن و بچه اش شود و آن دیگری بخاطر نان شبش تن به خود فروشی دهد و کسی از شکم سیری در خیابان با دست درازی پدرش به بیت المال مستی کند و عربده مایه داری بکشد....


ناخوش احوالم
کسی برای اجازه چند صد هزارتومانی ش مانده است و آن پروار شده در خانه ی چند ده میلیاردی ش دم از کاربرای اسلام می زند. ای دمت بدون باز دم بماند.

پست اینستاگرامی مرتبط با این نوشته را از دست ندید. 


نمی نویسم . #فساد #مفسد #سرمایه #جنگ #امام #مبارزه #دولت #حسن #روحانی #ظریف #هاشمی #فائزه #رفسنجان #مردم #معیشت #انقلاب #فجر #گرسنگی #مستضفین #میلیارد #بیت_المال #تولید #اقتصاد #آمریکا #نفوذ #پول #رشوه #رانت #قوه_قضاییه #تن_فروشی #اعتیاد

۱ ۰