وب سایت شخصی محمد برزین

جایی که حالم را خوب میکند روضه است و چیزی که حالم را خوب نگه میدارد کتاب

ماجرای یک آشوب

  • ۹۸

لحظاتی در زندگی انسان به وجود می آید که حس از دنیا رفتن تمام وجودش را فرا می گیرد. حس نیستی، حس پایان و اینجاست که مجبور به مرور گذشته ای می شود که حاصلش این اتفاق است. 

در زندگی همه ما کسانی وجود دارند که خیلی احوالاتشان در ما موثر است من جمله مادر و پدر و ... . آیا در زندگی خود اخم مادر را تجربه کرده اید یا نگاه سنگین پدر را؟ اگر چنین شود اگر زمین و زمان دست به دست هم می دهند تا خفه ات کنند و از تمامی امکانات خود برای زمین زدنت بهره خواهند برد. 

ماجرا از یک انتقاد ساده شروع و با کوبیدن درب ماشین به پایان رسید. دیشب در حد فاصل منزل برادر تا خانه ام می دانم زندگی ام به پایان رسید. دنیا دیگر هیچ ارزشی نداشت. فاصله پنج شش کیلومتری تمام شدنی نبود. من باید گوشی موبایل در آن فاصله چندین بار زنگ می خورد و این غیرعادی بود. پشت چراغ قرمزها مرگ نزدیکترین به نظر می آمد. انگار ماشین تابوتم بود و به سمت خانه قبر حرکت می کردم. همچنانکه مرده را چند باری روی زمین می گذارند تا برای ورود به قبر آماده باشد چراغ قرمزها مرا برای رسیدن به توقفگاه اول آماده می کردند. 

برادر یعنی پاره تن، نه قسمتی از وجود بلکه تمام وجود، تکیه گاه و پشت گرمی. مانند گله ای که گرگ ها امانش را بریده باشند قلبم را پاره پاره حس می کردم و هر جایی زخمی عمیق از عشق. دلتنگ بودم و دوست داشتم تلفنم زنگ بخورد حرفی بزند دادی بزند چیزی بگوید، فقط باشد همین. صحنه های قیامت در مقابل چشمانم می گذشت که کافران اجازه بازگشت برای انجام عمل خیر می کنند و خدا اجازه نمی دهد و می گوید فرصت داشتید!!! 

طاقت نیاوردم گوشی را برداشتم، شماره اش را گرفتم. انگار خطوط تلفن ارتباط مرا با شهر رویاها برقرار کردند، نه خبری بود از سر و صدا، نه دعوایی نه ... خیلی پرانرژی و با حال خوب همان عبارت تکراری شیرین دلچسب را گفت و من جانی دوباره گرفتم و دوست داشتم هی صدایم بزن: داداش جان !!! انگار آن نیم کابوسی بیش نبود و حالا همه چیز به پایان رسیده و بیدار شده ام. خون تازه ای در رگهایم جاری شده بود و می توانستم راحت نفس بکشم. 

موقع خداحافظی بود و این بار هیچ میلی برای خداحافظی نداشتم، ولی باید تمام می کردم که گفت: حلالم کردی؟ مانند آشوب های خیابانی بهم ریخته شدم. آنکه باید معذرت خواهی می کردم من بودم و آنکه باید غلامتم نوکرتم کوچیکتم می گفت من بودم، آنکه باید خودش را برای برادر کوچکترش له می کرد من بودم ولی ... 

حالا من ماندم و باری که سنگینی می کند و دلتنگی ای که امانم را بریده است... 

نامه شماره 1

  • ۱۴۸

سلام داداشی گلم 

این روزهای آخر ماه صفر بیشتر بهم نزدیک شدیم و دلیلش همچنان برای من در پرده ای از ابهامه . 5 سال گذشت و ما همچنان کنار هم هستیم و برای خوشحال کردن هم تلاش می کنیم. در برابر اشتباهات هم کوتاه می آییم و با تذکری از روی محبت مشکلات را حل می کنیم. در این مدت شما مهربانتر، با وفاتر، دلسوزتر و با معرفت تر از من بودی.

از روزی که توی ماشین همین دیگه رو به شوخی کتک کاری کردیم و من آن مشت جانانه رو بهت زدم وضعم تغییر کرده و شاید باورش سخت باشه که از همون روز بیشتر دلتنگ می شم و بیشتر دوست دارم کنارم باشی. حال و هوای پیام دادن ها و حرف زدن هام باهات عوض شده و دوست دارم باهات مهربانتر از چیزی که الان هستم باشم. 

داداشی گلم چندتا سفارش دارم! سفارش اول ادامه همین روند و بهبود اونه که با چند تا کار ساده ای که خودت می دونی قابل اجراست. سفارش دومم معطل نبودنه یعنی کاری که قصد کردی رو انجام بده. سفارش سومم خیلی برام مهمه و اون هیاته و باید حواست رو بیشتر برای هیات جمع کنی و برای بهبود شرایط هیات کمک کنی. 

حرف آخر 

خیلی دوست دارم و خیلی خیلی خیلی دلم برات تنگ میشه////